حتّى بهار با همهء خوبى * سرسبزى پيام تو را نشناخت
مرگى كه بىبهانه تو را مىخواند * آسايش مدام تو را نشناخت
هركس كه خطّ سرخ تو را گم كرد * خوننامهى قيام تو را نشناخت
گلايه
دل مرا به بلنداى آسمان ببريد * به اين بهانه به آنسوى كهكشان ببريد
دلم گرفته از اين روزهاى زودگذر * مرا به اوج سفرهاى بىكران ببريد
چه مىشود دل سرگشتهء مرا يكبار * فقط به شهر تماشاى عاشقان ببريد ؟
شما كه بار سفر بستهايد ، از اين باغ * خبر ز غربت ما سوى باغبان ببريد
درون مزرعه افسوس شوق گندم نيست * به سفرهها خبرى از نبود نان ببريد
شما نسيم خوش خاطرات اشك مرا * به پيشگاه گل لاله ارمغان ببريد
مگر دوباره همآواز ابرها باشم * دل مرا به بلنداى آسمان ببريد