از خويش رفتن ، قصّهء پايان ما نيست * بر مرگ حتّى مىتوان آغوش واكرد
داغهاى مهاجم
غنچهها بر من تبسّم كردهاند * يادى از فصل ترنّم كردهاند
در ميان هاىوهويى از سكوت * بارها با من تكلّم كردهاند
در نهان آتشينم عقل و عشق * سالها با هم تفاهم كردهاند
رهسپار جادهء تنهايىام * سايهها حتّى مرا گم كردهاند
در وجودم سيلهاى خاطرات * مثل درياها تلاطم كردهاند
بازهم در ارتفاعات نگاه * اشكها ميل تراكم كردهاند
از دعاى فاتحان صبح بود * گر شبى بر ما ترحّم كردهاند
سينهها ! آماده باشيد اينكه باز * داغها قصد تهاجم كردهاند
همرنگ ابرها
نام تو آشناست براى من * تصويرى از خداست براى من
چشمت در اين كرانهء آبىرنگ * همرنگ ابرهاست براى من
دستت كه امتداد وفاداريست * مفهومى از دعاست براى من
يكلحظه را بدون تو سر كردن * انگار سالهاست براى من
با دست تو به عشق رسيدم من * يك دست بىصداست براى من
براى غربت مولا على عليه السّلام فيض حضور
هرگز كسى مقام تو را نشناخت * زيبايى كلام تو را نشناخت
اين شهر ، اين كرانهء بىوسعت * شب پرسههاى گام تو را نشناخت
خورشيد هم در اوج شكوفايى * فيض حضور نام تو را نشناخت