به مردى كه خواهد آمد فصل پنجم
زمين در حسرت يك آسمانى مرد مىسوزد * زمان لبريز غربت مىشود از درد مىسوزد
در استقبال فصل پنجم سالى كه مىآيد * تمام باغ با گلهاى سرخ و زرد مىسوزد
به راهش تا هميشه منتظر ماندهست چشمانى * كه در طول زمان از گفتنِ « برگرد » مىسوزد
بيا اى دستهايت باعث تكثير آيينه * و گرنه سينهها با حرفهاى سرد مىسوزد
و در يك روز جمعه دستهايى نور مىپاشد * و فردا روز مردى مىرسد ، نامرد مىسوزد
وسعت سرنوشت
دوباره باز من و لحظههاى بىبرگشت * هميشه منتظر ابتداى بىبرگشت
هنوز اوّل را هم ، ولى نمىدانم * چه سود مىبرم از انتهاى بىبرگشت
مرا براى هميشه به ياد مىآرند * تمام حنجرهها با صداى بىبرگشت
چه خوب بود براى هميشه مىماندى * كنار دست من ، اى آشناى بىبرگشت
مرا به وسعت يك سرنوشت خواهد برد * به روى جاده همين ردّ پاى بىبرگشت
اگرچه تلخ ، ولى فصل كوچ خواهم رفت * كبوترانه به يك ناكجاى بىبرگشت
باغ خاطره
يكعمر تاب طعنه شنيدن نداشتيم * مانديم و حيف پاى دويدن نداشتيم
در باغهاى عاطفه چون نخل سرفراز * بوديم و اضطراب خميدن نداشتيم
يكعمر عاشقانه پريديم و بازهم * بالوپرى براى رسيدن نداشتيم
حتّى نگاه ابر غريبانه مىگريست * بر ما ، كه چشم منظره ديدن نداشتيم
با زخمهاى كهنه نشستيم و سالها * حتّى ز داغ ، ميل رهيدن نداشتيم
از پشت باغ خاطره ، گلهاى خوب را * ديديم و حيف ! فرصت چيدن نداشتيم