شد اندر روضهء سلطان لولاك * ز درد و هجر رخ مىسود بر خاك
يكى نورى در آن دم گشت ساطع * ميان عقل و عشق افتاد مانع
غرض سرّى بُد از رخشيدن نور * كه امشب نبودت ديدار دستور
برون آمد ز درگاه پيمبر * روان شد سوى خلوتگاه مادر
در آن خلوت چون آن عشقآفرين شد * مشام جان زهرا عنبرين شد
ندايى آمدش ز آن برگزيده * كه اى ختم رسل را نور ديده !
به ديدار تو اى دلدار فرزند * شب و روزم به جنّت آرزومند
نياز و ناز آن فرزند و آن مام * نداند كس به غير از فرد علّام
شب ديگر چو اين چتر ملمّع * ز گوهرهايى انجم شد مرصّع
مه چرخ امامت ، شاه عشّاق * به ديدار پيمبر گشت مشتاق
به آيين شب پيشين دگربار * به درگاه مقدّس سود رخسار
منوّر شد حزم ز آن پرتو طور * عيان شد معنى « نور على نور »
شنيد از عشق بوى ذو المنن را * به بر بگرفت جان خويشتن را
كليم عشق با معشوق جانى * شد اندر گفتوگو بى لنترانى
همىگفتش كه اى سردار رحمت ! * نجاتم بخش از رفتار امّت
كه جان از دست امّت گشته رنجور * مرا با خويشتن كن زنده در گور
حسين عشق چون زد اين نوا را * به شور انداخت جان مصطفى را
بگفتش كاى بهين ذرّيّهء من * به محشر مايهء فخريّهء من
تو را خواهد خدايت كشته بيند * تنت در خاك و خون آغشته بيند
كنون ساز سفر مىكن مهيّا * شتابان شو سوى عيش مهنّا
بسيج راه بيت اللّه مىكن * حريم اللّه را آگاه مىكن
برادر با برادرزادگان را * ز مردان و زنان پير و جوان را
كه عشقم مىكشاند سوى بيتم * به جا يكتن نماند ز اهل بيتم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٢٣