سرى بىافسر و فرقى دريده * به جانان بسته جان ، وز خود بريده
فرود آمد ز زين آن با جلالت * چو پيغمبر ز معراج رسالت
چو ديد آن سرخروى پهنهء كين * پدر را گفت كاى نقش نخستين
شدم سيراب از دست خداوند * فراتت را نباشم آرزومند
چو آوردند تمثال پيمبر * برون از خيمه آمد دُخت حيدر
روان شد سوى نعش برگزيده * به دنبالش زنان داغديده
فغان و ناله چندان بركشيدند * كه پرده عرش اعظم را دريدند
چنان زد صيحه ليلاى جگرخون * كه عقل ماسوى گرديد مجنون
شهادت حضرت عباس عليه السّلام
سوى خرگاه شد سالار با شاه * كه بدرود آورد با لشكر آه
پس از بدرود اطفال جگرريش * طلب كردند آب از ساقى خويش
همىدانم كه آن لبتشنه ميراب * بداد آن كودكان را وعدهء آب
شه بىلشكر و سالار بىيار * روان شد سوى ميدان بهر پيكار
تو گفتى كربلا دشت حُنَين است * علىّ عبّاس و پيغمبر حسين است
ز جا شد كنده آن انبوه لشكر * نه سر پيدا ز پا ، نه پاى از سر
به آب اندر شد آن ميراب هستى * چو سيل از كوهساران سوى پستى
يم رحمت چو در نم شد شناور * خميد از پشت خنگ كوهپيكر
كف كافيش پر بنمود در آب * كه سازد لعل خشك از آب سيراب
به ياد تشنگان وادى غم * فراتش در نظر شد بحرى از سمّ
به خود مىگفت باشد از ادب دور * كه من سيراب و شه از آب مهجور
يكى خشكيده مشكى داشت با خويش * در آب افكند با امّيد و تشويش
چو عزم خيمه كرد آن مير صفدر * نهنگآسا شناور شد تكاور
گروهى جنگجو ز آن قوم گمراه * سر ره برگرفتندش به ناگاه