نه استقرار دارى ، نه فراغت * نه آرام و نه آسايش ، نه راحت
نه خود بشناختى ، تا حقّ شناسى * نه بر پا داشتى حقّ را سپاسى
تو را مقصود از اين رنج و محن چيست * به من گو معنى حبّ الوطن چيست ؟
بيابانى ، چه مىداند وطن را * نداند خود ز آسايش محن را
غرض از معرفت بانى دل من * به خون آلوده اين مشت گل من . . .
فضاى حلق ميدان زبان است * تماشاى دل اندر لامكان است
وطن مهر علىّ باشد مسلّم * به هرجايى كه خواهى باش بىغم
بود عقل اوّلين مخلوق معبود * كه از ايجاد عالم اوست مقصود
و گر خواهى شوى از عشق آگاه * مر او را داستانى هست جانكاه
زده بر عرش حقّ اين عشق مطلق * ز خون خويشتن نقش انا الحقّ
بناى عقل را ويرانه كرده * فراز عرش يزدان خانه كرده
اگر عشقى به عالم هست اين است * خطا گفتم كه خود عشقآفرين است
نواى عشق اندر خافقين است * نگين خاتم خاتم ، حسين است
الا اى عشق بىپرواى جانباز ! * كه نبود لامكان را جز تو شهباز
غم جانبازىات را بىكموبيش * رقم كردم ز خون ديدهء خويش
كه فردا چون برافرازى علم را * شفاعتگر شوى جمع امم را
شود اين دفتر با فرّ براتم * دهد از آتش دوزخ نجاتم
دلا ! آغاز كن اين داستان را * به نظم آور حديث داستان را
نوايى زن به جانم بىكموكاست * به آهنگ حسينى از ره راست
وداع حسين بن على عليه السّلام با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
نشاطافروز بزم كامرانى * بساطانداز عشق جاودانى
بهاافزاى عرش كبريايى * سريرآراى ملك رهنمايى
چو شد دلتنگ از جور زمانه * سوى بنگاه رحمت شد شبانه