جاى گُلهاى محبّت بذر نفرت كاشتند * زين سبب دلها از اين نامهربانى خستهاند
بهر مشتى نان اسير وادى حيرت شدم * گرچه اعضاى بنىآدم به هم پيوستهاند
آتشى در زمهرير دل نشد پيدا « سفير » * از برونت شيشههاى قلبها بشكستهاند
از وجود آب
سبز است بوستان جهان از وجود آب * گردد گياه و سبزه عيان از وجود آب
ابرى اگر ترانهء باران نمىسرود * هرگز نبود چشمه روان از وجود آب
بايد كه آب را بهنظر محترم شمرد * زيراكه هست تابوتوان از وجود آب
بيهوده آب را به هدر آنكه مىدهد * آگه نگشته روز و شبان از وجود آب
گر آب در جهان نبود ، زندگى فناست * باشد حيات كون و مكان از وجود آب
امروز قدر آب ندانى ، اگر « سفير » * فردا شوى چو تشنهلبان از وجود آب
كو دست مرحمت ؟
كو مرهمى كه زخم دل ما دوا كند ؟ * ما را ز سوز آتش غمها رها كند ؟
كو دست مرحمت كه گشايد درى ز مهر ؟ * از كار اين و آن گره بسته وا كند ؟
مرد خدا كه سايهء همّت بگسترد * هرجا كه هست ، دين فقيران ادا كند
خوش آن كسى كه در جهت مشكلات خلق * كارى براى مردم دردآشنا كند
خوش آن كسى كه در گذر عشق و آرزو * ديوار غم خراب و به شادى بنا كند
سوزد « سفير » از عطش روزگار خويش * كو مرهمى كه زخم دل او دوا كند ؟
كمان حادثه
ساقى ! بريز باده ، كه دل از جهان گرفت * دست فريب از كف دلها عنان گرفت
ديوار مشكلات بنا شد به كوى عشق * تير از كمان حادثه ما را نشان گرفت
از فتنه و دورنگى اهريمن زمان * آتش در آستانهء هفت آسمان گرفت