تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
جاى گُل‌هاى محبّت بذر نفرت كاشتند * زين سبب دل‌ها از اين نامهربانى خسته‌اند بهر مشتى نان اسير وادى حيرت شدم * گرچه اعضاى بنىآدم به هم پيوسته‌اند آتشى در زمهرير دل نشد پيدا « سفير » * از برونت شيشه‌هاى قلب‌ها بشكسته‌اند

از وجود آب

سبز است بوستان جهان از وجود آب * گردد گياه و سبزه عيان از وجود آب ابرى اگر ترانهء باران نمىسرود * هرگز نبود چشمه روان از وجود آب بايد كه آب را به‌نظر محترم شمرد * زيراكه هست تاب‌وتوان از وجود آب بيهوده آب را به هدر آنكه مىدهد * آگه نگشته روز و شبان از وجود آب گر آب در جهان نبود ، زندگى فناست * باشد حيات كون و مكان از وجود آب امروز قدر آب ندانى ، اگر « سفير » * فردا شوى چو تشنه‌لبان از وجود آب

كو دست مرحمت ؟

كو مرهمى كه زخم دل ما دوا كند ؟ * ما را ز سوز آتش غم‌ها رها كند ؟ كو دست مرحمت كه گشايد درى ز مهر ؟ * از كار اين و آن گره بسته وا كند ؟ مرد خدا كه سايهء همّت بگسترد * هرجا كه هست ، دين فقيران ادا كند خوش آن كسى كه در جهت مشكلات خلق * كارى براى مردم دردآشنا كند خوش آن كسى كه در گذر عشق و آرزو * ديوار غم خراب و به شادى بنا كند سوزد « سفير » از عطش روزگار خويش * كو مرهمى كه زخم دل او دوا كند ؟

كمان حادثه

ساقى ! بريز باده ، كه دل از جهان گرفت * دست فريب از كف دل‌ها عنان گرفت ديوار مشكلات بنا شد به كوى عشق * تير از كمان حادثه ما را نشان گرفت از فتنه و دورنگى اهريمن زمان * آتش در آستانهء هفت آسمان گرفت