بگو به مثنوى شب حجاب برگيرد * كه بشنود غزل صبح نورسيدهء فجر
اگر تجلّى خورشيد معرفت باشد * كلام تازه كند هر زمان قصيدهء فجر
ز شامگاه تطاول نمىتوان آسود * مگر كه جلوه كند ماه شب ز ديدهء فجر
درِ سراى محبّت اگر گشوده شود * فروغ مىدمد از پرتو سپيدهء فجر
هلا ! خروس سحرگاه آرزومندان * ( . . . ) فرداى شب رميدهء فجر
يا علىّ !
اى نخستين اختر برج امامت ، يا علىّ ! * آفتاب عزّت و دُرج كرامت ، يا علىّ !
پيشواى انس و جان و همسر دخت نبىّ * اسوهء ايمان و درياى شهامت ، يا علىّ !
شد مزيّن از طلوع روى تو گلزار دين * اهل عصمت بر نمازت بسته قامت ، يا علىّ !
تو مسيح كعبهء دلهاى غمآلودهاى * هر زمان آيد به لبها ذكر نامت ، يا علىّ !
سورهء شمس و ضُحى در وصف تو زيبنده است * ماه تابان شبستان امامت ، يا علىّ !
كاش من هم چون غلام درگهات باشم « سفير » * اى شفيع شيعيان روز قيامت ، يا علىّ !