تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨

ابديّتى آن‌سوى ظلمت

ظلمت گشود مقبره‌ها را به دست باد * هر گور صيحه‌اى زد و نعشى برون فتاد يك عدّه در لباس غم‌انگيز زندگان * پنهان شدند و بود نشان ديو ظلم‌زاد يك دسته هم چو باغ سپيدى ز استخوان * هر شاخه‌شان شكوفهء خونين زخم داد هر زخم لب گشود و از آن شعله‌اى سياه * انداخت پنجه در خم گيسوى سرد باد تنديس استخوانى خود را به شوق مرگ * درهم گره زدند به زنجير اعتماد ارّابه‌اى ز جمجمه و دود و استخوان * با غرّشى مهيب ، در آن خاك پا نهاد . . . مىسوختند تا بكشانند تا بهار * تابوت مهر را ز شب تلخ انجماد مىسوختند و بر تلشان پاى مىنهاد * خورشيد ، اين مسافر غمگين بامداد مىسوختند تا ابديّت بنا شود * آن سرسپردگان كه زمين بردشان ز ياد . . .

صليب رهايى

من شعر عاشقانهء پاكم را * تنها براى چشم تو مىگويم بال كبوتران سرودم را * در بركهء نگاه تو مىشويم
*
شايد سرودم آيهء نورى شد * در قلب‌هاى مردم نابينا شايد فروكشيد خدايان را * تا داورى كنند بر اين دنيا
*
هم زندگى فروغ خداوند است * هم مرگ ، آفريدهء يزدان است بارى ، به حكم عشق خداوندى * انسان ، هميشه كشتهء انسان است
*
بگذار شعر سرخ وجودم را * بر قلب آتشين تو بنگارم بگذار اين صليب رهايى را * با مرگ خود به دست تو بسپارم