ابديّتى آنسوى ظلمت
ظلمت گشود مقبرهها را به دست باد * هر گور صيحهاى زد و نعشى برون فتاد
يك عدّه در لباس غمانگيز زندگان * پنهان شدند و بود نشان ديو ظلمزاد
يك دسته هم چو باغ سپيدى ز استخوان * هر شاخهشان شكوفهء خونين زخم داد
هر زخم لب گشود و از آن شعلهاى سياه * انداخت پنجه در خم گيسوى سرد باد
تنديس استخوانى خود را به شوق مرگ * درهم گره زدند به زنجير اعتماد
ارّابهاى ز جمجمه و دود و استخوان * با غرّشى مهيب ، در آن خاك پا نهاد
. . . مىسوختند تا بكشانند تا بهار * تابوت مهر را ز شب تلخ انجماد
مىسوختند و بر تلشان پاى مىنهاد * خورشيد ، اين مسافر غمگين بامداد
مىسوختند تا ابديّت بنا شود * آن سرسپردگان كه زمين بردشان ز ياد . . .
صليب رهايى
من شعر عاشقانهء پاكم را * تنها براى چشم تو مىگويم
بال كبوتران سرودم را * در بركهء نگاه تو مىشويم
*
شايد سرودم آيهء نورى شد * در قلبهاى مردم نابينا
شايد فروكشيد خدايان را * تا داورى كنند بر اين دنيا
*
هم زندگى فروغ خداوند است * هم مرگ ، آفريدهء يزدان است
بارى ، به حكم عشق خداوندى * انسان ، هميشه كشتهء انسان است
*
بگذار شعر سرخ وجودم را * بر قلب آتشين تو بنگارم
بگذار اين صليب رهايى را * با مرگ خود به دست تو بسپارم