نمىبخشم
من آن قبيلهء بىدرد را نمىبخشم * امير عاصى و خونسرد را نمىبخشم
گُل مراد ز پاييز فتنه پرپر شد * خزان زندگى و زرد را نمىبخشم
عسس گرفته سر راه ناتوانى را * سكوت شاهد شبگرد را نمىبخشم
اگر زمانه مرا دست انتقام دهد * ستمگران هماورد را نمىبخشم
چرا ز مهلكهء غم دلم رها نشود * هلاهلا ! ستم و درد را نمىبخشم
شراب عُمر تو در سفرههاى رنگين است * همانكه با تو چنان كرد را نمىبخشم
مگر خداى ببخشد « سفير » عالم را * و گرنه آدم نامرد را نمىبخشم
تا خدا با من است « 1 »
تا خداى جاودانه با من است * شور و عشق عارفانه با من است
لابهلاى پردههاى تارِ دل * ساز و نغمه و ترانه با من است
گر نباشدم خداى مهربان * ظلمت و غم شبانه با من است
هركجا نظر كنم ز بىكسى * درد و رنج تازيانه با من است
شُعلههاى آتش گناه من * از دلم كشد زبانه با من است
شكر مىكنم خداى خويش را * روز و شب در اين زمانه با من است
تا منم « سفير » كوى آرزو * گفتههاى عاشقانه با من است
سپيدهء فجر
ز بعد ظلمت شب مىدمد سپيدهء فجر * نسيم مىوزد از طالع دميدهء فجر
طلوع صبح سعادت قرين خورشيد است * شراب مىچكد از جام سركشيدهء فجر
هامش
( 1 ) - غزل فوق را به اقتضاى غزل هوشنگ ابتهاج ( سايه ) سروده است بدين مطلع :تا تو با منى زمانه با من است * بخت و كام جاودانه با من است