گِل شد زلال مهر به گلزار معرفت * بس گرد فتنه روى گُل و بوستان گرفت
دير آمدم به عرصهء گيتى هزار سال * دل از فضاى خدعهء نامردمان گرفت
اكنون كه رنگ معرفت از رخ پريده است * سهم مرا برادر نامهربان گرفت
چون صيد ، در كشاكش صيّاد بودهام * سگ بود آنكه پاى من ناتوان گرفت
ديگر به باغ بوى محبّت « سفيرا » نيست * فصل بهار عاطفهها را خزان گرفت
شكست شيشهء دل
دوباره گلشن مهر جهان خزانى شد * دوباره ريشه پُر از آفت نهانى شد
ز سنگ فهم تنزّل شكست شيشهء دل * فضاى خانهء انديشه ارغوانى شد
سياهزنگى محنت به بام عشق نشست * ز سيل حادثه گلزار عشق فانى شد
مدار فاجعه از محور حضيض گذشت * هجوم صاعقهء فتنه ناگهانى شد
به زخم كُهنه نمك مىزنم كه بسته شود * جراحتى كه به آيينهء جوانى شد
عصاى حاجت ما را چرا نمىسازند ؟ * كه سرو قامتم از رنج و غم ، كمانى شد
به اشك عاطفه شويم غبار فاصله را * اگرچه موسم اندوه و ناتوانى شد
عجب مدار « سفير » ز بىوفايى دهر * چه خدعهها كه به تاريخ زندگانى شد