پتك تقدير آنچنان بر من فرود آمد كه ديدم * خود خطوط چهرهام را نقش سندانهاى خونين
قعر جانم همچو گور دستهجمعى بود و ديدم * نعش من افتاده در آغوش انسانهاى خونين
قلبم از سينه برون افتاده بود و باز ديدم * مرگ در قلبم فرو كردهست پيكانهاى خونين
باز گفتم با تو هستم ، با تو پيمان دارم اى عشق * با تو سر را مىنهم در راه پيمانهاى خونين
فصل پايان شقايق ، فصل مرگ عاشقان بود * فصل سرهاى بريده روى دامانهاى خونين
باز گفتم عاشقم من ، گرچه مىدانستم آن شب * حرفهاى سرخ دارد ، نقطه پايانهاى خونين
آخرين ترانه
سر مىكشم در آينه ، حيرانم از خودم * بر من چه رفته است كه پنهانم از خودم ؟
خود را مرور مىكنم و فكر مىكنم : * من جز حديث رنج چه مىدانم از خودم
عمريست هرچه مىكشم از خويش مىكشم * بايد دوباره روى بگردانم از خودم
آن رهبرم كه گرچه همه رهروم شدند * برگشته در هواى تو ايمانم از خودم
بايد دگر به خويش بگويم كه عاشقم * تا كى هميشه چهره بپوشانم از خودم ؟
از تن به تيغ عشق سرم را جدا نما * تا صورتى دوباره برويانم از خودم
هر روز مىروم سر آن كوچهء قديم * آنقدر پرشتاب ، كه مىمانم از خودم
شايد دگر نبينىام ، امّا براى توست * اين آخرين ترانه كه مىخوانم از خودم
امشب چگونه از تو بگويم براى خويش ؟ * قلبم شكسته از تو ، پشيمانم از خودم