تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
پتك تقدير آن‌چنان بر من فرود آمد كه ديدم * خود خطوط چهره‌ام را نقش سندان‌هاى خونين قعر جانم همچو گور دسته‌جمعى بود و ديدم * نعش من افتاده در آغوش انسان‌هاى خونين قلبم از سينه برون افتاده بود و باز ديدم * مرگ در قلبم فرو كرده‌ست پيكان‌هاى خونين باز گفتم با تو هستم ، با تو پيمان دارم اى عشق * با تو سر را مىنهم در راه پيمان‌هاى خونين فصل پايان شقايق ، فصل مرگ عاشقان بود * فصل سرهاى بريده روى دامان‌هاى خونين باز گفتم عاشقم من ، گرچه مىدانستم آن شب * حرف‌هاى سرخ دارد ، نقطه پايان‌هاى خونين

آخرين ترانه

سر مىكشم در آينه ، حيرانم از خودم * بر من چه رفته است كه پنهانم از خودم ؟ خود را مرور مىكنم و فكر مىكنم : * من جز حديث رنج چه مىدانم از خودم عمريست هرچه مىكشم از خويش مىكشم * بايد دوباره روى بگردانم از خودم آن رهبرم كه گرچه همه رهروم شدند * برگشته در هواى تو ايمانم از خودم بايد دگر به خويش بگويم كه عاشقم * تا كى هميشه چهره بپوشانم از خودم ؟ از تن به تيغ عشق سرم را جدا نما * تا صورتى دوباره برويانم از خودم هر روز مىروم سر آن كوچهء قديم * آن‌قدر پرشتاب ، كه مىمانم از خودم شايد دگر نبينىام ، امّا براى توست * اين آخرين ترانه كه مىخوانم از خودم امشب چگونه از تو بگويم براى خويش ؟ * قلبم شكسته از تو ، پشيمانم از خودم