كه دستهاى تو را كشتهء نوازش و مهر * كه چشمهاى تو را تشنهء تماشايند
و شاعران جهان خفتهاند ، تا شايد * تو را به خواب ببينند و باز بسرايند
دو چشم سبز تو در سايهسار مژگانت * خدايگان بهارند و روح يلدايند
تو را مجسّمهسازان شهر زيبايى * در آستان پرستش ، به سجده مىآيند
در اين خيال كه جز با لباس عريانى * چگونه پيكر پاك تو را بيارايند
تو خود بگو كه دگر مادران زيبايى * بتى به معجزه زيباتر از تو مىزايند ؟
بپوش پنجره را ، كاين ستارگان حسود * ز پشت پنجرهات دزدوار مىپايند
و من تو را ، به تو سوگند اى الههء ناز * نمىگذارم از اين مرد خسته بربايند
گل گمنام
خزان رسيد ز ره ، فتنه كرد باغ به باغ * زمين گداخت ز غم ، سينهسينه ، داغ به داغ
چكيد خون ز دل آسمان غروب ، غروب * اميد دهكده خاموش شد ، چراغ ، چراغ
به راه صبح ، كبوتر كبوتر از غم مرد * بلند شد ز زمين شببهشب ، كلاغ كلاغ
شبى به در زد و آمد به خشم سايهء من * گرفت ز آن گل گمنام بىسراغ ، سراغ
مرا به دست خودش دركشيد و خنجر زد * نشست و خون مرا سركشيد اياغ اياغ
از آن شب آينه بيند كه سايهاى خونين * رود به عشق گلى ، سر بريده باغ به باغ . . .
سال سياه
شب بود و نبض عقربهها تندتر زدند * سال سياه آمد و زنگ خطر زدند
هر هفت سين سفرهء ما سنگ بود و سنگ * وقتى براى گفتن تبريك ، در زدند
هفت آسمان گشوده شد و هفت چشم شوم * چرخيد روى خاك و به دنيا نظر زدند
بنشست هفت سايهء خونريز روى خاك * رفتند و در زمين و زمان بانگ شر زدند
هرچه پرنده را بشكستند بالوپر * هرچه درخت را ز سر و بن تبر زدند
تا صبح ، هفت نعره برآشفت دشت را * و آن هفت سايه يكبهيك از خاك پر زدند . . .