تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤

راز زندگى

عاشق كه نيستيم ، خدا را ، نه من نه تو * يا عشق هست با من و تو ، يا نه من نه تو تا دل نبسته‌اى به آب و نسيم و ابر * راهى نمىبريم به دريا ، نه من نه تو حتّى اگر رسيم به دريا ، بدون عشق * هرگز نمىشويم شكوفا ، نه من نه تو آرى ، حقيقتيست كه ما بىاميد هم * شب را نمىبريم به فردا ، نه من نه تو اين است راز زندگى ما كه هرچه هست * نشكسته‌ايم عهد وفا را ، نه من نه تو از من جدا مشو ، به خدا عشق اگر نبود * نه درد و رنج بود ، نه دنيا ، نه من نه تو

پيمان

مىكشانم سايه‌ام را بر خيابان‌هاى خونين * مىروم امشب بميرم زير باران‌هاى خونين وقت رفتن كاسه‌اى خون مادرم پشت سرم ريخت * گفت خواهى مرد در سرماى توفان‌هاى خونين مادرم گرييد و مىدانست از اوّل بىدوام است * كفش تابستانى من در زمستان‌هاى خونين من خودم هم از خودم دل مىبريدم ، چون‌كه حتميست * مگر يك آهوى زخمى در بيابان‌هاى خونين شب ، كبوترهاى بىسر در كنارم مىنشينند * تا بريزم پيش پاشان ريزهء نان‌هاى خونين آه ! نفرين ! . . . اى خدا اين خون نذر مادرم نيست * مىرود در جوى اين شهر آب زندان‌هاى خونين مىكشم ، ارّابهء سنگين هستى را به گردن * روز و شب در دهشت شلاق فرمان‌هاى خونين روح من در من شكست و خويشتن را خواب ديدم * بازهم باريد در من سيل باران‌هاى خونين