راز زندگى
عاشق كه نيستيم ، خدا را ، نه من نه تو * يا عشق هست با من و تو ، يا نه من نه تو
تا دل نبستهاى به آب و نسيم و ابر * راهى نمىبريم به دريا ، نه من نه تو
حتّى اگر رسيم به دريا ، بدون عشق * هرگز نمىشويم شكوفا ، نه من نه تو
آرى ، حقيقتيست كه ما بىاميد هم * شب را نمىبريم به فردا ، نه من نه تو
اين است راز زندگى ما كه هرچه هست * نشكستهايم عهد وفا را ، نه من نه تو
از من جدا مشو ، به خدا عشق اگر نبود * نه درد و رنج بود ، نه دنيا ، نه من نه تو
پيمان
مىكشانم سايهام را بر خيابانهاى خونين * مىروم امشب بميرم زير بارانهاى خونين
وقت رفتن كاسهاى خون مادرم پشت سرم ريخت * گفت خواهى مرد در سرماى توفانهاى خونين
مادرم گرييد و مىدانست از اوّل بىدوام است * كفش تابستانى من در زمستانهاى خونين
من خودم هم از خودم دل مىبريدم ، چونكه حتميست * مگر يك آهوى زخمى در بيابانهاى خونين
شب ، كبوترهاى بىسر در كنارم مىنشينند * تا بريزم پيش پاشان ريزهء نانهاى خونين
آه ! نفرين ! . . . اى خدا اين خون نذر مادرم نيست * مىرود در جوى اين شهر آب زندانهاى خونين
مىكشم ، ارّابهء سنگين هستى را به گردن * روز و شب در دهشت شلاق فرمانهاى خونين
روح من در من شكست و خويشتن را خواب ديدم * بازهم باريد در من سيل بارانهاى خونين