دچار هجرم و دارم اميد دولت وصل * به يمن عشق تو بختآزماى خويشتنم
رهم ز جان كه به جانان رسم چو دانستم * كه خويش درد خود و خود دواى خويشتنم
منم كه هرچه ز درگاه خود كنى دورم * نظر چو بازنمايى به جاى خويشتنم
براى آنكه شهيد ره تو خوانندم * روان به مقتل عشقت به پاى خويشتنم
« شكوهيا » منم آن مرغ بام قدس ، ولى * شكستهبال ز سنگ هواى خويشتنم
اسرار محبّت
گر دست دهد جامى ، از بادهء در غم زن * سرگرم شو از شادى ، پايى به سر غم زن
از هرچه بود بگذر ، اسرار محبّت جو * در دفتر دل بنويس ، يكباره و خاتم زن
هرچند جفا بينى ، در راه وفاى او * دامن به كمر اى دل ، مردانه و محكم زن
ديوانه اگر گشتى ، ز آن عقل مصور شو * ور دم زنى از عشق ، آن روح مجسّم زن
بر خاك رهش بنيشين ، بويش ز صبا بشنو * بر آتش هجرش آب از ديدهء چون يم زن
اى كعبهء جان كويت ، بنما رخ نيكويت * وز آن لب دلجويت ، صد طعنه به زمزم زن
اى دل چو « شكوهى » شد گر وصل تو را حاصل * كوس « أنا لا غيرى » بر طارم اعظم زن
ماه عزا
ماه عزاى خسرو لبتشنگان رسيد * هنگام آه و ناله و وقت فغان رسيد
آمد مهى كه شاه شهيدان به كربلا * با اهل بيت خون جگر ناتوان رسيد
آمد مهى كه از عطش افغان كودكان * از خيمهگه به طارم هفت آسمان رسيد
آمد مهى كه حضرت ليلا به حال زار * بالين نعش اكبر رعنا جوان رسيد
آمد مهى كه حضرت عبّاس را حسام * اندر كنار علقمه بر بازوان رسيد
آمد مهى كه بر گلوى اصغر صغير * تير ستم به دست شه انس و جان رسيد
آمد مهى كه پيكر صدپارهء حسين * از زين به خاك از ستم دشمنان رسيد
آمد مهى كه از پى قتل شه شهيد * از خيمهگاه نوبت شمر سنان رسيد