تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
حيف ! كان قوى مهاجر فرصتى كوتاه داشت * ور نه از راز من و او گفتنى بسيار بود دل به سيسنگان باران خورده و شمشاد داشت * ياد دريا و غروب سبز شاليزار بود بچّه قوى موطلايىاش دچار موج بود * يا به شهر نارفيقان صحبتى از يار بود يا جوانىاش ميان موج‌ها جا مانده بود * زين سبب در فكر مرداب و شب نيزار بود رفت آن قوى مهاجر عاقبت از شهر ما * گرچه ماه و بركه و پروين همه در كار بود

موى بادآورده

طرّهء گيسوى خيس و خندهء همرنگ صبح * آخرين انگاره‌هاى آشنايى تو بود ماندگارى در خيال آخرين روز وصال * آخرين انگيزه‌هاى دلربايى تو بود ديده چون جام صبوحى مست مىشد از نگاه * غافل از برقى كه در چشم جدايى تو بود من خدايى بودم و ساحل‌نشين از بيم موج * علّت دريادلى از ناخدايى تو بود مدّعى را با دل ما رخصت ديدار نيست * علّت دلدادگى از بىريايى تو بود چون « شكوفه » با نسيمى غرق گيسويت شدم * موى باد آورده هم لطف نهايى تو بود

شب‌بوهاى شهر

بازهم از خانهء همسايه پيچك‌هاى سبز * از سر ديوار با ما مهربانى مىكنند در بساط گل‌فروشان دست شب‌بوهاى شهر * در خيابان‌ها برايم شادمانى مىكنند لاله‌هاى سربه‌زير از سرخ‌رويى بهار * زير گوش باغبان شيرين‌زبانى مىكنند در ره نوروز فرّاشان كوى فرودين * دشت‌ها را از شقايق ارغوانى مىكنند سال‌ها نو مىشوند و دوستان يكدلم * با پيامى ياد ايّام جوانى مىكنند صد بهار اى دوست مىريزم برايت در غزل * تا بهاران ياد ما را بازخوانى مىكنند تا « شكوفه » بر سر بادام‌بُن بنشسته است * عشق را با آن بلندى گل‌فشانى مىكنند