حيف ! كان قوى مهاجر فرصتى كوتاه داشت * ور نه از راز من و او گفتنى بسيار بود
دل به سيسنگان باران خورده و شمشاد داشت * ياد دريا و غروب سبز شاليزار بود
بچّه قوى موطلايىاش دچار موج بود * يا به شهر نارفيقان صحبتى از يار بود
يا جوانىاش ميان موجها جا مانده بود * زين سبب در فكر مرداب و شب نيزار بود
رفت آن قوى مهاجر عاقبت از شهر ما * گرچه ماه و بركه و پروين همه در كار بود
موى بادآورده
طرّهء گيسوى خيس و خندهء همرنگ صبح * آخرين انگارههاى آشنايى تو بود
ماندگارى در خيال آخرين روز وصال * آخرين انگيزههاى دلربايى تو بود
ديده چون جام صبوحى مست مىشد از نگاه * غافل از برقى كه در چشم جدايى تو بود
من خدايى بودم و ساحلنشين از بيم موج * علّت دريادلى از ناخدايى تو بود
مدّعى را با دل ما رخصت ديدار نيست * علّت دلدادگى از بىريايى تو بود
چون « شكوفه » با نسيمى غرق گيسويت شدم * موى باد آورده هم لطف نهايى تو بود
شببوهاى شهر
بازهم از خانهء همسايه پيچكهاى سبز * از سر ديوار با ما مهربانى مىكنند
در بساط گلفروشان دست شببوهاى شهر * در خيابانها برايم شادمانى مىكنند
لالههاى سربهزير از سرخرويى بهار * زير گوش باغبان شيرينزبانى مىكنند
در ره نوروز فرّاشان كوى فرودين * دشتها را از شقايق ارغوانى مىكنند
سالها نو مىشوند و دوستان يكدلم * با پيامى ياد ايّام جوانى مىكنند
صد بهار اى دوست مىريزم برايت در غزل * تا بهاران ياد ما را بازخوانى مىكنند
تا « شكوفه » بر سر بادامبُن بنشسته است * عشق را با آن بلندى گلفشانى مىكنند