اشعارش طبع و نشر شده و آنچه در زير مىخوانيد اشعارى است كه دوست فاضل افشين عاطفى برايم فرستاده است .
عشق ناكام
قربان چشمت ساقيا ، در گردش آور جام را * تا زنگ غم از دل رود ، رندان دُردآشام را
هركس به خوبى مىكند جانا به رخسارت نظر * ايزد كند دور از رخت ، چشم بد ايّام را
صد بار اگر بر دل رود خار غمت باشد چه غم * اين غم كه نتوان يك نظر ، ديد آن رخ گلفام را
گر در هوايت نقد جان ، دادم ، ندارم غصّهاى * دانستم از روز ازل ، آغاز اين انجام را
اوراق عمرم سربهسر ، مانند گل بر باد شد * باد صبا ! در كوى او ، از من ببر پيغام را
نبود ميان عاشقان ، سرگشتهاى مانند من * تا زلف بىآرام او ، برد از دلم آرام را
باشد « شكوهى » روز و شب از تلخى غم در تعب * كامى ببخش اى نوشلب ! اين عاشق ناكام را
عزّت جاويد
آنكه نگرديد به عشقت دچار * بىخبر است از دل عشّاق زار
همچو من اندر چمن عشق توست * اى گل من عاشق بيدل قرار
تازه بهارا مپسند از غمت * ابر صفت گريه كنم زارزار
روى چو خورشيد به هر سو نهى * مىدوم اندر عقبت سايهوار
اى گل من ! عزّت جاويد يافت * هركه چو من گشت ز عشق تو خوار
آنكه نمرد از غم عشق تو ، هست * زندگىاش زندگى مستعار
گر بكشى يا كه ببخشى ، چه غم * با تو « شكوهى » سپرد اختيار
اميد وصل
فناى عشق تو بهر بقاى خويشتنم * خديو ملك بقا زين فناى خويشتنم
فدا نمودم و پاداش كُشتىام ز جفا * خوشم كه كشتهء راه وفاى خويشتنم