تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
اشعارش طبع و نشر شده و آنچه در زير مىخوانيد اشعارى است كه دوست فاضل افشين عاطفى برايم فرستاده است .

عشق ناكام

قربان چشمت ساقيا ، در گردش آور جام را * تا زنگ غم از دل رود ، رندان دُردآشام را هركس به خوبى مىكند جانا به رخسارت نظر * ايزد كند دور از رخت ، چشم بد ايّام را صد بار اگر بر دل رود خار غمت باشد چه غم * اين غم كه نتوان يك نظر ، ديد آن رخ گل‌فام را گر در هوايت نقد جان ، دادم ، ندارم غصّه‌اى * دانستم از روز ازل ، آغاز اين انجام را اوراق عمرم سربه‌سر ، مانند گل بر باد شد * باد صبا ! در كوى او ، از من ببر پيغام را نبود ميان عاشقان ، سرگشته‌اى مانند من * تا زلف بىآرام او ، برد از دلم آرام را باشد « شكوهى » روز و شب از تلخى غم در تعب * كامى ببخش اى نوش‌لب ! اين عاشق ناكام را

عزّت جاويد

آنكه نگرديد به عشقت دچار * بىخبر است از دل عشّاق زار همچو من اندر چمن عشق توست * اى گل من عاشق بيدل قرار تازه بهارا مپسند از غمت * ابر صفت گريه كنم زارزار روى چو خورشيد به هر سو نهى * مىدوم اندر عقبت سايه‌وار اى گل من ! عزّت جاويد يافت * هركه چو من گشت ز عشق تو خوار آنكه نمرد از غم عشق تو ، هست * زندگىاش زندگى مستعار گر بكشى يا كه ببخشى ، چه غم * با تو « شكوهى » سپرد اختيار

اميد وصل

فناى عشق تو بهر بقاى خويشتنم * خديو ملك بقا زين فناى خويشتنم فدا نمودم و پاداش كُشتىام ز جفا * خوشم كه كشتهء راه وفاى خويشتنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 309 | سيد محمد باقر برقعى