تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
از ستيغ قلّه تا پاياب سبز جويبار * برق شبنم چون نگاه چشم جادوى تو بود از بناگوش افق تا پاى سرو نقره‌اى * يال خورشيد بهارى همچنان موى تو بود اين سخن هست از « شكوفه » ور نه شاعر هم نگفت * سرو با آن قدّ و بالا سر به زانوى تو بود

پروين آسمان

پروين‌صفت چو دلبرى آغاز مىكنى * راهى به كهكشان دلم باز مىكنى در آسمان ديده رصد مىكنم تو را * وقتى به برج خاطره پرواز مىكنى البرز هم ميان من و تو حصار نيست * آن شب كه با ستارهء من راز مىكنى ديشب به ساز عشق زدم پرده‌هاى دل * بىپرده بس‌كه با دل من ساز مىكنى جز يك غزل ميان من و تو فراق نيست * امّا چو طبع شاعرىام ناز مىكنى شيداى وعده است دل تربيت‌پذير * هرچند در شكستنش اعجاز مىكنى پاييز را ز برگ طلايى شنيده‌ام * امّا تو صحبت از گل طنّاز مىكنى فردا كه برف حادثه بوسيد شانه‌ات * آن بوسه را چگونه سرانداز مىكنى يك نوبهار غنچهء شعر « شكوفه » باش * تا كى هواى خواجهء شيراز مىكنى ؟

قوى سپيد

چند روزى حاصل دلدادگى پُربار بود * بوستان عاطفه از بوى گل سرشار بود تا كه آن قوى مهاجر همدم تالاب شد * موج از شوق وصالش تا سحر بيدار بود آسمان صد خوشهء پروين به دست موج داد * بركه در آيينه‌دارى دلبرى عيّار بود قوى زيبا گاه‌گاه از خانهء من مىگذشت * شور و حالى بين ما ، در لحظهء ديدار بود در ره تالاب لختى روى پرچين مىنشست * مثل اينكه آشناى آن در و ديوار بود در سپيدى مثل برف شيروانى كلاس * از كتاب و درس و سرما صد ورق گفتار بود از صفير شاه‌بالش مثل زنگ مدرسه * خانه‌ام همچون كلاس درس در پندار بود پيش خود گفتم نديدم هيچ‌وقت اين قوى را * پس چرا بين من و او اين همه گفتار بود