تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
به لب خنده‌اى چون بهار جوانى * به آزادگى چون شب كوهساران سرى پُرسراسيمه از شوق ديدار * چو هر لحظه در خاطر بىقراران به سِلك هنر آورم جملگى را * چو شبنم كه بنشسته بر سبزه‌زاران گشايم سررشته با دست الفت * بريزم همان دم در آغوش ياران در اين تحفه درويش خود برگ سبز است * وصالى گر آيد در اين روزگاران

لالايى

هزاران آرزو رفت و جوانى رفت و من ماندم * كتاب و مكتب و شيرين‌زبانى رفت و من ماندم ز لالايى مادر جز گل پونه به يادم نيست * دريغا ! نغمه‌هاى جاودانى رفت و من ماندم اگرچه بار بابايى به دوشم مانده از بابا * پدر با كوله‌بار زندگانى رفت و من ماندم نماند از دفتر عشقم به‌جز برگى كه خوانا نيست * شكوه عشق‌هاى نوجوانى رفت و من ماندم همان يار وفادارى كه مهرش مهربانى بود * ز بىمهرى ما با مهربانى رفت و من ماندم ز خودخواهان خود خوانده هزاران خون دل خوردم * هزاران حسرت از اين ناتوانى رفت و من ماندم به هر انديشه سر كردم به آب زمزمى شُستند * هزاران نغزهاى اين‌چنانى رفت و من ماندم به جنگ حقّ و باطل حربهء مطلق نشد كارى * در اين ره عمر مطلق رايگانى رفت و من ماندم « شكوفه » دامن اغراق كوته كن ز پاى گُل ! * مگو ديگر كه باد مهرگانى رفت و من ماندم