تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥

گل مريم

آن شب كه دست نازك باران آذرى * پاييز را به شستن گل‌ها گرفته بود دست خزان به غارت بستان زردروى * صد غنچه را ز بلبل شيدا گرفته بود در كيمياى لحظه ، گل روى آشنا * عطر از نگاه مريم زيبا گرفته بود آن شب پرى كوچك افسانه‌هاى تو * در لابه‌لاى قصّهء من جا گرفته بود در كوچه كوچه بدرقه كرديم نم نمك * هر قطره‌اى كه در ره ما پا گرفته بود آن شب تمام پنجره‌ها شُسته مىشدند * هرجا كه ديده را تماشا گرفته بود در شهر خيس من همه با ما يكى شدند * حتّى قبيله‌اى كه دل از ما گرفته بود ابرى به آسمان « شكوفه » اگر نبود * پروين خود ز گنبد مينا گرفته بود

غروب بارانى

ياد بارانى آن روزى كه مىرفتى چو ابر * خاطر صحرايىام را آبيارى مىكند آخرين عكس نگاهم از ره تنگ غروب * نقش كم‌رنگ تو را از ديده جارى مىكند مثل نجواى دعايى زير گوش بدرقه * گوش جانم را صدايت گوشوارى مىكند از همان روزى كه رفتى و شدى رنگ غروب * هر غروبى در خيالم سايه‌سارى مىكند جاى پايت را اگرچه نم‌نم باران گرفت * زلف خيست خاطرم را آبشارى مىكند دست باران را گرفتم نم‌نمك در كوچه‌ها * كوچه را ديدم كه بىتو بىقرارى مىكند راه باران عاقبت از من جدا شد سوى دشت * آب را آن دم كه ديدم جويبارى مىكند بوى گيسوى تو را پنهان ز من آورده بود * پيش خود گفتم : صبا هم رازدارى مىكند

يال خورشيد

بوى گل‌هاى اقاقى صبحدم از سوى باغ * صد بهار خاطره از عطر گيسوى تو بود فوج ميناى سپيد از جنگل نمناك شب * ياد رؤياى من و لبخند بر روى تو بود نقش آبى گل گندم چو اقيانوس دشت * موج موج از روى شورانگيز و دلجوى تو بود