تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
لذا هيچ‌گاه در شعر دچار تقليد نمىشوم و به همين علّت از تضمين شعر ديگران خوددارى مىكنم . از كودكى عاشق طبيعت بودم ، ساعات فراغت را در مزارع و باغ‌ها و در ميان گل‌ها و بوته‌هاى وحشى مىگذراندم و هنوز هم يك روى شعر من طبيعت است . »

ژالهء سحرى

هر شب به باغ ديده و دل مىنشانمت * باران انتظار به ره مىفشانمت تا بهتر از هميشه تماشا كنم تو را * در كوچه‌هاى خلوت دل مىكشانمت گر نشكند بلور دلم طفل آرزو * تا شهر امن عاطفه‌ها مىرسانمت هر شب كنار پنجره چون شاخهء انار * گويى كه با نسيم سحر مىتكانمت ز آنجا كه عشق حاصل آزادگى بود * اى مرغ خوش‌نوا ز نوا مىرهانمت داروى عشق را ز طبيبان مىپرست * چون بوسه قطره‌قطره به لب مىچكانمت گر امشبى خزان مرا بوستان كنى * از شوق ژالهء سحرى مىخورانمت ازبس‌كه قصّهء فراق تو با ماه گفته‌ام * اى ماه ! اگر به ماه روى مىستانمت پروازم آرزوست به پهناى آسمان * بر آسمان خاطر اگر مىپرانمت گفتى كه در بهار تو غير از « شكوفه » نيست * جز اين اگر بود به خزان مىجهانمت

مقدم دوست

سلامى چو خورشيد صبح بهاران * درودى به اخلاص شب‌زنده‌داران نگاهى به مشتاقى چشم عاشق * صفايى به هم خوانى جويباران دلى مهربان‌تر ز لبخند مادر * گپى بىريا چون نواى هزاران گل بوسه‌اى از جمال محبّت * چو گل چيدن از گونهء گلعذاران گلستانى از غنچهء ارغوانى * كه برچيدم از بهترين شاخساران صميمانه دستى ز بازوى غيرت * به گرمى چو سرپنجهء شهسواران
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 303 | سيد محمد باقر برقعى