لذا هيچگاه در شعر دچار تقليد نمىشوم و به همين علّت از تضمين شعر ديگران خوددارى مىكنم . از كودكى عاشق طبيعت بودم ، ساعات فراغت را در مزارع و باغها و در ميان گلها و بوتههاى وحشى مىگذراندم و هنوز هم يك روى شعر من طبيعت است . »
ژالهء سحرى
هر شب به باغ ديده و دل مىنشانمت * باران انتظار به ره مىفشانمت
تا بهتر از هميشه تماشا كنم تو را * در كوچههاى خلوت دل مىكشانمت
گر نشكند بلور دلم طفل آرزو * تا شهر امن عاطفهها مىرسانمت
هر شب كنار پنجره چون شاخهء انار * گويى كه با نسيم سحر مىتكانمت
ز آنجا كه عشق حاصل آزادگى بود * اى مرغ خوشنوا ز نوا مىرهانمت
داروى عشق را ز طبيبان مىپرست * چون بوسه قطرهقطره به لب مىچكانمت
گر امشبى خزان مرا بوستان كنى * از شوق ژالهء سحرى مىخورانمت
ازبسكه قصّهء فراق تو با ماه گفتهام * اى ماه ! اگر به ماه روى مىستانمت
پروازم آرزوست به پهناى آسمان * بر آسمان خاطر اگر مىپرانمت
گفتى كه در بهار تو غير از « شكوفه » نيست * جز اين اگر بود به خزان مىجهانمت
مقدم دوست
سلامى چو خورشيد صبح بهاران * درودى به اخلاص شبزندهداران
نگاهى به مشتاقى چشم عاشق * صفايى به هم خوانى جويباران
دلى مهربانتر ز لبخند مادر * گپى بىريا چون نواى هزاران
گل بوسهاى از جمال محبّت * چو گل چيدن از گونهء گلعذاران
گلستانى از غنچهء ارغوانى * كه برچيدم از بهترين شاخساران
صميمانه دستى ز بازوى غيرت * به گرمى چو سرپنجهء شهسواران