اى كاش !
در سوگ تو داغ بر دل آب افتاد * اشك از دل چشم و چشم از خواب افتاد
اى كاش كه من عصاى دستت بودم ! * آن لحظه كه زانوانت از تاب افتاد
پاييز
پايان غرور برگ ، يعنى پاييز * ويرانگرى تگرگ ، يعنى پاييز
از خشكى شاخههاى لختش پيداست * در چشم درخت ، مرگ يعنى پاييز
درد برگ
سرماى تن تگرگ را مىفهمم * سنگينى دست مرگ را مىفهمم
چون اشك ز چشم شاخهاى مىافتم * من برگم ، درد برگ را مىفهمم
خاطره
يالهاى انبوهش
در باد
مشتعل مىشود
آتش بىقرار صخرهها
و رعد شهيدهايش
خواب عقابان كوه را مىآشوبد
سوار بر اين شعلهء برهنه
تا افق سرخ
راهى نيست . . .
و ناگهان
چراغ راهنما سبز مىشود
و بوقها مكرّر
دستور حركت مىدهند .