تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
خلوت شديم مثل درخت خزان‌زده * امّا هنوز خالى و متروك نيستيم هرچند تيغ صاعقه از كف نهاده‌ايم * در تنگناى حادثه مفلوك نيستيم يك‌چند سرنوشت چنين خواست ما ولى * پابند اين خرابهء متروك نيستيم از ماست آنچه بر سر ما آمده‌ست و بس * جز خود به هيچ دستى مشكوك نيستيم

موج مرد

ديروز اينجا موج مىزد از تو اى مرد * امروز امّا از تو خالى مانده ، برگرد ! يادش به خير ! اين چشم‌هاى منجمد را * ديروز خورشيد نگاهت آب مىكرد مهتاب مىپاشيدمان دست تو هر شب * كو ؟ آه ! كو آن دست‌هاى آسمان‌گرد ؟ اين روزها هرجا نگاهى پر كشيده‌ست * زرد است چشم‌انداز تا بىانتها زرد امروز اين صحرا تو را در خود ندارد * ديروز امّا موج مىزد از تو اى مرد

آفتاب بر خاك

گل در مسير غارت كولاك مانده بود * زير تهاجم خس و خاشاك مانده بود در پيش چشم مضطرب و خشمگين رود * روح لطيف آب عطش نامك مانده بود زير نگاه سنگى و گستاخ كركسان * شيرى اگرچه زخمى ، بىباك مانده بود شب بود و شب ، سپيده سرِ سرزدن نداشت * شب بود و آفتاب ، كه بر خاك مانده بود كوچيد آفتاب ، و از او به يادگار * يك كاروان ستارهء غمناك مانده بود از التهاب صاعقه در روزگار شب * در ذهن خاك ، خاطره‌اى پاك مانده بود

شريك تشنگى

اى واى ! عطش چه كرد آنجا با تو ؟ * همسايه مگر نبود دريا با تو ؟ اى كاش به زير تيغ خورشيد آن ظهر * بوديم شريك تشنگىها با تو !