خلوت شديم مثل درخت خزانزده * امّا هنوز خالى و متروك نيستيم
هرچند تيغ صاعقه از كف نهادهايم * در تنگناى حادثه مفلوك نيستيم
يكچند سرنوشت چنين خواست ما ولى * پابند اين خرابهء متروك نيستيم
از ماست آنچه بر سر ما آمدهست و بس * جز خود به هيچ دستى مشكوك نيستيم
موج مرد
ديروز اينجا موج مىزد از تو اى مرد * امروز امّا از تو خالى مانده ، برگرد !
يادش به خير ! اين چشمهاى منجمد را * ديروز خورشيد نگاهت آب مىكرد
مهتاب مىپاشيدمان دست تو هر شب * كو ؟ آه ! كو آن دستهاى آسمانگرد ؟
اين روزها هرجا نگاهى پر كشيدهست * زرد است چشمانداز تا بىانتها زرد
امروز اين صحرا تو را در خود ندارد * ديروز امّا موج مىزد از تو اى مرد
آفتاب بر خاك
گل در مسير غارت كولاك مانده بود * زير تهاجم خس و خاشاك مانده بود
در پيش چشم مضطرب و خشمگين رود * روح لطيف آب عطش نامك مانده بود
زير نگاه سنگى و گستاخ كركسان * شيرى اگرچه زخمى ، بىباك مانده بود
شب بود و شب ، سپيده سرِ سرزدن نداشت * شب بود و آفتاب ، كه بر خاك مانده بود
كوچيد آفتاب ، و از او به يادگار * يك كاروان ستارهء غمناك مانده بود
از التهاب صاعقه در روزگار شب * در ذهن خاك ، خاطرهاى پاك مانده بود
شريك تشنگى
اى واى ! عطش چه كرد آنجا با تو ؟ * همسايه مگر نبود دريا با تو ؟
اى كاش به زير تيغ خورشيد آن ظهر * بوديم شريك تشنگىها با تو !