آن مرد ترسناك در آيينهها تويى ؟ * اين را هزار مرتبه پرسيدم از خودم
امّا از آسمان به زمين مىتوان رسيد * در پرتگاه آينه فهميدم از خودم
اى مرد ناشناس ، تو در من چه مىكنى ؟ * گفتم به آن غريبه و پرسيدم از خودم
ناگاه خشمناك از آن من كه من نبود * آيينه را شكستم و روييدم از خودم
تقديم به پيشگاه حضرت ولى عصر ( عج ) باز جمعهاى گذشت
بازهم بگير ! اى دل غم آشنا بگير ! * آسمان ببار و جانب دل مرا بگير !
بىتو كُنج اين خرابهها غريب ماندهايم * بازهم بيا ! سراغ از اين غريبهها بگير !
دشتهزار بىنهايتيست دشت روبهرو * زير بازوان دوستان كور را بگير !
اى كه رام دستهاى توست آب و باد و رعد ! * دست از آستين برآر و راه بر بلا بگير !
خون لاله روى دست باد لخته مىشود * اى اميد باغ ! انتقام لاله را بگير !
باز جمعهاى گذشت و حاجتم روا نشد * اى دل ! اى دل اميدوار من ! عزا بگير !
درد دل
مباد آنكه لحظهاى ، به آنچه هست خو كنيم * و مثل شاعران فقط ، خيال آرزو كنيم
كسى به حرفهاى ما ، توجّهى نمىكند * بيا براى درد دل ، به چاه سر فرو كنيم !
در اين ديار ، مرگ در كمين نشسته هر طرف * چه رو بهسوى پشت سر چه قصد روبهرو كنيم
در اين هجوم بادهاى سرد و استخوانشكن * كجاست جرأتى كه تن به شعله شُستوشو كنيم
ز ياد برده نسل ما ، زبان سرخ عشق را * بيا دوباره با سر بريده گفتوگو كنيم !
اگرچه بسته بال ما ، نمرده شور و حال ما * مباد آنكه لحظهاى ، به بال بسته خو كنيم !
سرنوشت
زرديم ، اين قبول ، ولى پوك نيستيم * آرى گرسنهايم ، ولى خوك نيستيم