پيمان تو
بر حال دلم ببين كه بيدادت رفت * از دست ، غزلسراى ناشادت رفت
پيمان تو با ما ز سر مستى بود * هُشيار چو گشتى همه از يادت رفت
بود اين دل ديوانه به دامت صيدى * آسوده بزى دلا ! كه صيّادت رفت
با آنكه ستم نمودهاى در دنيا * تا عرش چرا صداى فريادت رفت ؟
پژمرد گل طراوتم در بستان * از باغ زمانه سرو آزادت رفت
با گريه همىگفت « شقايق » در باغ * بر سيل نشستهاى و بنيادت رفت
امضاى مهر
چه شورى در اين كوچه بر پا شده * پسِ پرده گويا خبرها شده
شنيدم كه در محفل عاشقان * سر كوى او باز غوغا شده
چو از در درآمد ، سرودند خلق * كه خورشيد در شب هويدا شده
بپوشيد مه را ز ديوانهاى * كه در غُربت مهر شيدا شده
نمىدانم آن چشم مردمفريب * چرا در پى كُشتن ما شده
مرا عشقت امروزى اى دوست نيست * به كلك ازل مهرت امضا شده
خروشم به مستى گواهى دهد * كه ايمان ما خرج صهبا شده
نهادم گرو خرقهء زُهد را * به ميخانه تا رازم افشا شده
بَرَد دين مستى مرا تا خدا * خدا در خرابات پيدا شده
بگيريد ساغر به شكرانه باز * كه مؤمن در اين دير ترسا شده
« شقايق » به يك جام شورآفرين * چه بيگانه با مهر دنيا شده
چو پروانه در آتش اشتياق * چو باران همآغوش دريا شده