چشمم ز انتظار به راهت سفيد شد * بيرون سرم ز حلقهء پيمان نمىشود
بنوازى ار گداى رهت را ز روى لطف * چيزى كم از صلابت سلطان نمىشود
از هم گسست رشتهء پيوندهاى شوق * اين رشته جز به مهر تو سامان نمىشود
در ورطهء فنا به يقين حال عاشقان * با كيمياى عشق پريشان نمىشود
موى سپيد من سند رنگ ديگريست * بعد از سياه و قسمتم ارزان نمىشود
هر صبح جُز به روى « شقايق » كنار جوى * روشن نگاه باغ و گلستان نمىشود
بهشت آنجاست
شبهاى هستىسوز ، غمخوارى نباشد * غير از خدا ما را دگر يارى نباشد
در جادههاى زندگى تنهاترينم * اينجا براى سايه ديوارى نباشد
سنگى اگر خواهم به سر كوبم در اين شهر * باور كن از بخت بد ، آوارى نباشد
بشكن مرا اى روزگار بىمروّت * دست كسى غير از خدا ، كارى نباشد
ما را نباشد توسن رهوار و غم نيست * درويش را بىبارگى عارى نباشد
ملك دودنيا پيش ما بىاعتبار است * وقتى كه مِهر روى دلدارى نباشد
دستى كه گل مىچيند از باغ سماوات * هرگز اسير نقش دينارى نباشد
دنيا نمىارزد برنجانى دلى را * باشد بهشت آنجا كه آزارى نباشد
ما با « شقايق » روز اوّل عهد بستيم * كز كينهء كس در دل آثارى نباشد