افسردهخاطرم به خدا غم ز دل برآى * مردانهوار گو كه روم يا نمىروم
رفتى و گرنه همره دل مىبرم تو را * با خود به همره دل ديوانه مىروم
جانبركف از خيال نگاهت گريزوار * از خويش درگذشته ، پى دانه مىروم
از بارگاه قرب تو اى آفرين عشق * كى بىنصيب اى بت جانانه مىروم
بوى شراب مىندهد شعرت اى « شفيق » * دورى گزينم از تو به ميخانه مىروم
يار ديرين
ديرينه يار ديدم و قد خميدهاش * شد مردمان ديده تلاقى به ديدهاش
با ديدهء عتاب به دو گفتم اى فلان * آن گوهرى كه بود دل از جان خريدهاش
چون شد چگونه رفت همه عشوهها و ناز * كبر و غرور و گفته بىجا شنيدهاش
لعل لبش به جاى تكلم به لرزه شد * اشكى ستارهوار فرو شد ز ديدهاش
سيل سرشك حسرتش از گوشههاى چشم * بر ماهتابگونهء رنگ پريدهاش
بر رغم تير طعنه كه بر دل زنم ورا * دادم ز مهر بوسه به تار تنيدهاش
دنياى غمگرفته از او مانده ناشكيب * از عهد نادرست بجا ناوريدهاش
گفتم « شفيق » از چه ، چه از خانمان بريد * گفتا ز بخت زشت فلك آفريدهاش
تضمينى درباره سرور شهيدان
خوشآوايى كه الحانش حسين است * به بحر عشق طوفانش حسين است
همه اعضا تن و جانش حسين است * « خوشا جانى كه جانانش حسين است
خوشا دردى كه درمانش حسين است » * به دلبر هركه بگشايد در دل
به چشم دل ببيند دلبر دل * حسينش مىشود روشنگر دل
« همان فرمانرواى كشور دل * خوش آن ملكى كه سلطانش حسين است »
برهنه پاى بس ياران دويدند * فنا گشتند تا مقصد گزيدند