تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
افسرده‌خاطرم به خدا غم ز دل برآى * مردانه‌وار گو كه روم يا نمىروم رفتى و گرنه همره دل مىبرم تو را * با خود به همره دل ديوانه مىروم جان‌بركف از خيال نگاهت گريزوار * از خويش درگذشته ، پى دانه مىروم از بارگاه قرب تو اى آفرين عشق * كى بىنصيب اى بت جانانه مىروم بوى شراب مىندهد شعرت اى « شفيق » * دورى گزينم از تو به ميخانه مىروم

يار ديرين

ديرينه يار ديدم و قد خميده‌اش * شد مردمان ديده تلاقى به ديده‌اش با ديدهء عتاب به دو گفتم اى فلان * آن گوهرى كه بود دل از جان خريده‌اش چون شد چگونه رفت همه عشوه‌ها و ناز * كبر و غرور و گفته بىجا شنيده‌اش لعل لبش به جاى تكلم به لرزه شد * اشكى ستاره‌وار فرو شد ز ديده‌اش سيل سرشك حسرتش از گوشه‌هاى چشم * بر ماهتاب‌گونهء رنگ پريده‌اش بر رغم تير طعنه كه بر دل زنم ورا * دادم ز مهر بوسه به تار تنيده‌اش دنياى غم‌گرفته از او مانده ناشكيب * از عهد نادرست بجا ناوريده‌اش گفتم « شفيق » از چه ، چه از خانمان بريد * گفتا ز بخت زشت فلك آفريده‌اش

تضمينى درباره سرور شهيدان

خوش‌آوايى كه الحانش حسين است * به بحر عشق طوفانش حسين است همه اعضا تن و جانش حسين است * « خوشا جانى كه جانانش حسين است خوشا دردى كه درمانش حسين است » * به دلبر هركه بگشايد در دل به چشم دل ببيند دلبر دل * حسينش مىشود روشنگر دل « همان فرمانرواى كشور دل * خوش آن ملكى كه سلطانش حسين است » برهنه پاى بس ياران دويدند * فنا گشتند تا مقصد گزيدند