خوشحالى شروع به گريستن كرد پرسيدم مادر چرا گريه مىكنى گفت شب گذشته بانوى مجلّلهاى را در خواب ديدم كه كتابى را مقابلم نهاد و گفت بخوان گفتم خانم از من گذشته فرزندم حسين را ياد دهيد فرمود او را هم ياد مىدهيم . فردا پيش شاطر ابراهيم رفتم و از او خواستم كه به من خواندن بياموزد او نيز قبول كرد در مدّت كوتاهى نزد او خواندن را آموختم امّا نوشتن را هم با تمرين از روى كتاب مختصرى ياد گرفتم ، چون چپدست بودم شب در خانه مشغول نوشتن مشق بودم كه به ناگاه پدرم سيلى محكمى به گوشم نواخت كه با دست راست بنويس با اينكه خود چپدست بود اين رفتار ناهنجار باعث شد كه امروز نه با دست راست مىتوانم بنويسم نه با دست چپ اين بود داستان سواد آموختن من . ديگر هيچوقت امكان رفتن به مكتب و مدرسه را نيافتم . در سال 1318 درحالىكه بيش از سيزده سال نداشتم مادر خود را از دست دادم ، بيست و هشت روز بعد پدرم بواسطه سقوط در چاه درگذشت بدينترتيب من و برادر كوچكترم مجبور به مهاجرت به تهران شديم در سال 1320 با دختر خالهام ازدواج كردم كه ثمرهء آن سه فرزند پسر و پنج فرزند دختر است ازآنپس به يزد مهاجرت كردم مدّتى در ده « تركآباد » اردكان ساكن شدم آنگاه به زادگاه خود ميبد رفتم و رحل اقامت افكندم و خلوت تنهايى را برگزيدم امّا هرگز سربار جامعه نبودم و به يارى خدا نخواهم بود ، اوقاتم بيشتر به مطالعهء كتاب و ديدار دوستان و گاهى سرودن شعر مىگذرد . »
حسين زارع كه شفيق تخلّص مىكند از حافظهاى قوى برخوردار و از معدود شاعرانى است كه به قول خودش مكتب و مدرسه نرفته فقط دو ماه نزد شاطر ابراهيم خواندن آموخته است وى از قريحهء خدادادى بهره يافته و بيش از هجده هزار بيت شعر سروده است كه مجموعهاى از آن بنام « تحفهء مور » در سال 1381 طبع و منتشر گرديد .
اين مجموعه را فاضل ارجمند آقاى محمد كارگر شوركى همشهرى شاعر برايم ارسال داشته است در سفرى كه به ميبد به دعوت دوست شفيق محمد كارگر داشتم با شاعران
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٧٦