شد ز خون مرتضى محراب رنگين اى « شفيق » * نالهها دارم من امشب زان كه يارم مىرود
در منقبت حضرت زينب عليها السّلام
بانوى كربلا كه بلا را خريد و رفت * زيبا حماسهاى به جهان آفريد و رفت
بس گل به لالهزار و چمن پروريد و رفت * طعم شرنگ داغ برادر چشيد و رفت
در مهد شاخه بلبل غمگين پريد و رفت * نى زن كه شيرمرد شهامت نداشت جفت
بس درد و غم به امر برادر به جان نهفت * ناسفته درّ به بحر ولايت به صبر سفت
راس عزيز فاطمه بر نيزه ديد و گفت * بايد به پاى سر به مغيلان دويد و رفت
تا شد بر آنكه دور شود از حسين خويش * سرگشتگان وادى غم را بخواند پيش
داد اين ندا كه نيست جهان غير نوش و نيش * و افكند ديده بر شهدا گشت دل پريش
همچون هلال قامت سروش خميد و رفت * آسيمه سر برند بر آن شيرزن پناه
آن بىپناه اهل حريم خيام شاه * هريك نظر كند به عزيزى به قتلگاه
كردى به قتلگاه رباب آنقدر نگاه * طفل گلو دريدهء خود را نديد و رفت
شاهين كبوتران حرم را كند كمين * برگو فلك چه سازد زينب در آن زمين
از پا فتاده از ستم و جور مشركين * آن دم كنار پيكر بىرأس شاه دين
جانسوز نالهاى ز جگر بركشيد و رفت * برداشت دست خويش پس آنگه به آسمان
گفتا به كردگار كه اى خالق زمان * قربانيان قرب تو دادند امتحان
اين خطبه خواند دختر زهرا در آن مكان * وانگه دل از حسين عزيزش بريد و رفت
گفت اى برادر از غم تو ناله سر كنم * آيا شود ز كوى تو عزم سفر كنم
اعضا تمام از غم تو نوحهگر كنم * خون تو را مفاخر نوع بشر كنم
با گوش جان حديث برادر شنيد و رفت