تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
از اين كار معاف دارد . پدرم در يكى از روستاهاى قم مقنىگرى مىكرد ، مادرم نانى در سفره‌ام گذاشت و مرا راهى ده پيش پدر كرد با پاى پياده راه افتادم و غروب به دهى كه پدرم در آنجا كار مىكرد رسيدم چند صباحى همراه پدر به كار مقنىگرى مشغول شدم و دومرتبه در چاه سقوط كردم ناگزير در معيّت پدر به قم مراجعت كردم . اين دفعه مرا به دكان نانوائى برد و خود نيز به عنوان خميرگير دستيار خود كرد . صاحب دكان نانوائى شخصى بود بنام شاطر ابراهيم عشقى كه شاعر و اهل ذوق بود . « 1 » عصرها گاهى اشعار خود را با صداى بلند مىخواند ، براى اوّلين بار بود كه كلمات آهنگين و پراحساس را مىشنيدم سخت مجذوب آن اشعار دل‌انگيز شدم يك روز غزلى خواند و من تمامى آن را حفظ كردم روز بعد همان غزل را با صداى بلند تكرار كرد امّا موقع خواندن يك بيت آن را فراموش كرد بخواند من با اينكه از او مىترسيدم به خود جرأت دادم و گفتم اوستا يك خط شعر را جا گذاشتيد با نگاهى سؤال‌برانگيز پرسيد كدام بيت را گفتم :
با فقيران اى فلك تا چند مىدارى ستم * جز جفاكارى تو را ، اى چرخ از آغاز نيست
با تعجب پرسيد همه را حفظ كرده‌اى گفتم آرى گفت بخوان آهسته و شرمگنانه شروع به خواندن كردم گفت با صداى بلند بخوان من نگاهى به پدر كردم گفت مشهد على اجازه بده حسين شعر مرا بخواند با اجازه پدر با آواز شروع به خواندن كردم ، شاطر ابراهيم و پدرم بشدّت تحت تاثير قرار گرفتند ، از آن روز شاطر ابراهيم يك ريال و نيم مزد برايم معيّن كرد . در يازده‌سالگى از پدر خواستم اجازه دهد از مزد روزانه‌ام دوشاهى پس‌انداز كنم تا بتوانم كتاب تهيّه كنم امّا پدر هيچ‌گاه با اين كار موافقت نكرد تا اينكه روزى مسافرى چمدانى به من داد كه آن را برايش تا ايستگاه راه‌آهن ببرم ، آن را بردم و او دو ريال به من داد و من هم رفتم ، كتاب و دفتر خريدم ، شب كه ماجرا را براى مادرم شرح دادم بجاى
هامش
( 1 ) - شاطر ابراهيم عشقى تا آنجا كه من مىدانستم شاطرى اهل ذوق و شعر بود امّا شاعر نبود اشعارى از شاطر عباس صبوحى و شاطر مصطفى قمى را حفظ داشت و مىخواند و از غزليات شاطر مصطفى مقدارى را در دفترى يادداشت كرده بود كه من آنها را در سال 1335 تدوين و تصحيح و به چاپ رساندم .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 275 | سيد محمد باقر برقعى