به خاك ، بستهدلان و شكستهبالانيم * اگر به پهنهء افلاك ، جستجومان نيست
و گر به حىَّ عَلَى العشقمان نمىخوانند ، * مسلّم است كه از اشك خون ، وضومان نيست
ز خود رميدنمان بين ! كه با چنين آيين ، * به چشم آينهمان نيز ، آبرومان نيست
بخوان به « شعلهء » خورشيدمان ، هَلا اى صبح * اگرچه شبزدگانيم و رنگ و رومان نيست
دو رباعى
تا چون تو كسى مراد من هست خوش است * تا درد تو در نهاد من هست ، خوش است
بگذار كه يادم نكند هيچكسى ! * تا آنكه غمت به ياد من هست ، خوش است
* * *
بىلعل لبت ، هواى مستى نكنم * بى بودنت ، آرزوى هستى ، نكنم
تا چون تو بُتى به معبد عشق من است * كفر است اگر كه بتپرستى نكنم