با بودنت كه موجب هر بودنى بُوَد * ديگر چه حاجت است به بود و نبود من
آنسان رسيدهام به تو ، در وحدت وجود ، * كز من اثر نمانده دگر ، در وجود من
در خويشتن ، بجز تو نكردم مشاهده * اى شاهد هميشهء كشف و شهود من
تا شد سرود « شعلهء » مهرم پسند تو * پايان گرفت آنهمه سودا به سود من
به يُمن يادِ تو . . .
اگر ز چشم تو اى آشنا نيفتادم * بگير دست مرا تا ز پا نيفتادم
كشانده صحبت مستان به كافرستانم * مگو به كُنج شبستان چرا نيفتادم ؟
عِقالِ عقلم اگر نيست ، نيست پروايم * خوشم كه در ره خبط و خطا نيفتادم
به من ببخش اگر از رسم عشق بىخبرم * كه من هنوز درين شيوه جا نيفتادم
به يُمن ياد تو ، هنگام برگريز خزان * - بسان موسم گُل - از نوا نيفتادم
هزار شكر خدا را كه در تمامى عمر ، * ز ياد تو نفسى هم جدا نيفتادم
به خاك راه فتادم ، بلى . ولى هرگز ، * به پاىبوسىِ اهل ريا نيفتادم
ببخش « شعلهء » شوقى چراغ چشم مرا * اگر ز چشم تو اى آشنا نيفتادم
رازِ آفرينش
دل را خدا براى غم عالَم آفريد * اوّل ، دل آفريد ، پس آنگه ، غم آفريد
تا راز عشق خويش دمى برملا كند * ز آب و گل محبّت خود ، آدم آفريد
از زخم عشق تا كه ننالد عاشقان * در جام لعلِ ماهوَشان ، مرهم آفريد
بهر ظهورِ آنكه كند زنده ، مرده را * ظاهر نمود معجزه و مريم آفريد
حيرانِ كار حضرت عشقم ، كه همزمان ، * با ساغر لب تو ، چرا زمزم آفريد ؟ !
مانَد نهان - براى ابد - تا كه راز من * جانا ، تُرا براى دلم محرم آفريد
تا شستشو دهد رخ همچون گُل تُرا * از اشك چشم عاشق تو شبنم آفريد
از هم نمىشويم جدا ، كز هميم ما * ما را خدا براى هم و از هم آفريد