نستعليق را خوش مىنگارد .
آيينهدلان
ما صافدلان ، زنگ هوس را نشناسيم * با رحمت گُل ، زحمت خس را نشناسيم
آيينهدلانيم كه در جلوهگهِ عشق * هرگز شبحِ شومِ هوس را نشناسيم
چون بر سر هر خوان ننشينيم به يغما * از كس نهراسيم و عسس را نشناسيم
ما ، مرغ قفسزاد نه ، بَل عين عقابيم * پرواز در آغوش قفس را نشناسيم
پرواى فلك نيز نداريم مَلَكوار * پس منّت هر ناكس و كس را نشناسيم
زان رو كه مقيميم به منزلگه معشوق ، * فريادِ فَرَس ، بانگ جَرَس را نشناسيم
ما را بجز از دوست ، كسى ، همنفسى ، نيست * جز آنكس و آن هُرم نفس را نشناسيم
در سينهء ما « شعلهء » سيناست فروزان * خورشيد شناسيم . قَبَس را نشناسيم
در بلور تابناك
گر كه از مستى به خاك افتادهام * نيست غم ، چون زير تاك افتادهام
نيستم در كارِ پابوسِ كسى ! * گر كه مىبينى به خاك افتادهام
نيستم چونان شباويزانِ شوم * تا ببينى سر به لاك افتادهام
خواب هم هرگز نخواهد ديد كس * كز مَعالى در مَغاك افتادهام
را هم از راه هوسبازان جداست * من پىِ يك عشق پاك افتادهام
منّت ايزد را كه در كوى وفا * عشقبازى سينهچاك افتادهام
روشناى بزم مهرم « شعلهام » * در بلورى تابناك افتادهام
وحدت وجود
با وسعت حضور تو در تار و پود من * جايى دگر نمانده براى نمود من !
تكرار نام تست به الفاظ گونهگون * تعبيرهاى كهنه و نو در سرود من