رفت تا گويد به زال اين حال را * ديد غلطان مرغ خونينبال را
در كنار لانه پرپر مىزند * زال هم از غصّه بر سر مىزند
گفت ديدى شد ز كف نان آورم * خاك ماتم شد از اين غم بر سرم
گاهگاه اين مرغ مىبفروختم * و از بهايش توشه مىاندوختم
چون به عشق لانهاش بودم يقين * بازگشتش را همىكردم كمين
خوب مىديدم به چشم خويشتن * مىكند بارى چنان با جان و تن
تا رساند خود به نام لانهاش * وارهد از خانهء بيگانهاش
چون كنار لاله مىشد با شتاب * بود لرزانش زبان با التهاب
در كنار لانه مىزد قور قور * كآمدم سوى وطن از راه دور
ليك اين بارش بديدم ناگهان * بر زمين افكند خود را ز آسمان
گرچه خونش مىچكد بر بالوپر * ز آشيان تن مرا در جان به در
ديدههايش باز سوى لانه بود * در دلش سوداى اين ويرانه بود
هان ! مپندارى كه از روى هوس * جلوهگر آمد بهسوى لانه پس
در ره عشق وطن پرواز كرد * خود رها از پنجههاى باز كرد
در دم آخر به حالى جانگداز * خود فكند اندر بر اين كلبه باز
كرد رنگين خاك آن از خون تن * وه ! چه زيبا رنگى از حبّ الوطن
چون بدينسان ديده از آفاق بست * نقشى از عشق وطن بر خاك بست
اى صبا ! از من مگو اين داستان * هركه را بنموده ترك اين آستان
هركه را حبّ وطن نبود شعار * ناخلف بايد گرفتش در شمار
خروش خليج فارس
خليج فارس به خود پيچد و خروشان است * كه در تلاطم از امواج جور دوران است