تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
رفت تا گويد به زال اين حال را * ديد غلطان مرغ خونين‌بال را در كنار لانه پرپر مىزند * زال هم از غصّه بر سر مىزند گفت ديدى شد ز كف نان آورم * خاك ماتم شد از اين غم بر سرم گاه‌گاه اين مرغ مىبفروختم * و از بهايش توشه مىاندوختم چون به عشق لانه‌اش بودم يقين * بازگشتش را همىكردم كمين خوب مىديدم به چشم خويشتن * مىكند بارى چنان با جان و تن تا رساند خود به نام لانه‌اش * وارهد از خانهء بيگانه‌اش چون كنار لاله مىشد با شتاب * بود لرزانش زبان با التهاب در كنار لانه مىزد قور قور * كآمدم سوى وطن از راه دور ليك اين بارش بديدم ناگهان * بر زمين افكند خود را ز آسمان گرچه خونش مىچكد بر بال‌وپر * ز آشيان تن مرا در جان به در ديده‌هايش باز سوى لانه بود * در دلش سوداى اين ويرانه بود هان ! مپندارى كه از روى هوس * جلوه‌گر آمد به‌سوى لانه پس در ره عشق وطن پرواز كرد * خود رها از پنجه‌هاى باز كرد در دم آخر به حالى جانگداز * خود فكند اندر بر اين كلبه باز كرد رنگين خاك آن از خون تن * وه ! چه زيبا رنگى از حبّ الوطن چون بدين‌سان ديده از آفاق بست * نقشى از عشق وطن بر خاك بست اى صبا ! از من مگو اين داستان * هركه را بنموده ترك اين آستان هركه را حبّ وطن نبود شعار * ناخلف بايد گرفتش در شمار

خروش خليج فارس

خليج فارس به خود پيچد و خروشان است * كه در تلاطم از امواج جور دوران است