بداد حكم رهايى دختران از بند * نهاد ارج بر اين نوگلان زندانى
به جاى كفر و شقاوت نمود جايگزين * صفا و مهر و محبّت ، درست پيمانى
بگفت نيست مزيّت سپيد را به سياه * كه هست فخر به تقوا ، نه رنگ جسمانى
چو بود مظهر اسلام و جبههء توحيد * عدو به سنگ جفايش شكست پيشانى
وليك هرچه ز خارِ جفا تنش خستند * به جان خريد گل گلستان روحانى
ز بعثت نبوى گفته شد نكاتى چند * هم از مكارم اخلاق و فيض رحمانى
مرام نيك بود دلپذير هر قومى * چنانكه هست در آيين پاك ايرانى
مناظره قلم و كاغذ
قلم باآنهمه زود آشنايى * به كاغذ طعنه زد با خودستايى
به قرآن نام من گرديده مسطور * ولى نامى نباشد از تو مذكور
مَنَم طُغرىنويس وحى يزدان * به لوح آسمانى حكم و فرمان
ز سوداى سر و مشكين سرشكم * حديث آدم و عالم نوشتم
گرانبار است از من لوح محفوظ * كه اسرار الهى گشته ملحوظ
نباشم من اگر ، بيهوده مانى * نخواهى داشت از دانش نشانى
زبان عاشقان پاكبازم * چو مَحرم بر نهانى عشق و رازم
ز من هر عاشق افتاده مهجور * خبر گيرد ز دلدار از ره دور
جوابش داد كاغذ اينچنانى * كه اى مغرور لطف آسمانى
تو را سوداى مشكين اشكت اى يار * بدون من ندارد قدر و معيار
تو را من عرصهء هموار باشم * كجا جولان دهى ، گر من نباشم
منم منزلگه هر نقش و تصوير * كه در آنها ندارى راه و تأثير
بود در سينهء من بايگانى * همه آثار و نقش جاودانى
مرا هر عاشقى چشم انتظار است * براى ديدن من بىقرار است
مرا بوسد ، نهد بر روى ديده * كه گويى چهرهء دلدار ديده