تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
ولى دانم كه اى ديرينه انباز * نيرزم گر نيايد از تو آواز من و تو هر دو پيك عاشقانيم * بود بهتر كنار هم بمانيم من و تو ضامن فرهنگ باشيم * روا نبود ز هم دل‌تنگ باشيم ز ما بر اهل دانش فخر و ناز است * كز آنان دست سوى ما دراز است كُند لوح و قلم ما را اشارت * ز ما زايل نگردد گر طهارت اگر با يكدگر ما يار باشيم * گران‌ارج و گران‌مقدار باشيم دگر بايد ز لفظِ طعنه‌آميز * نماييم هر دو ز آن دورى و پرهيز از اين گفتار نغز و پندآموز * قلم شرمنده از آن يار دلسوز سرافكنده قلم بر پاى كاغذ * نمود امضا سخن‌آراى كاغذ

كبوتر

باشد اين خود داستانى پرخروش * كآورد خون در رگ غيرت به جوش داشت زالى كلبه‌اى تاريك و تنگ * زير سر خشتى و بالينى ز سنگ ناله‌هايى از بد ايّام داشت * روز سختى تيره‌تر از شام داشت ليك زيبايى كبوتر يار او * ريزه‌خوار سفرهء بىبار او گوشه‌اى در كلبه او را لانه بود * خرده‌هاى نان ، راكش دانه بود در چنين حالى بدون بار و بر * مهرورزى بودشان با يكدگر از قضا بازيگرى او را بديد * سكّه داد و آن كبوتر را خريد برد در باغى مصفّا جاى داد * آب داد و دانهء بسيار داد ليك بال‌وپر ببستش ناگزير * تا كه بندد ره به پرواز اسير چند روزى در مصفّا گلستان * بود با آن مرغ مهمان ميزبان چون گمان آمد كه آن گلخانه‌اش * هست بر پر بسته به ز آن لانه‌اش بال‌وپر بگشود و كرد او را رها * پر گرفت آن مرغ و شد اندر هوا شد بر اوج و ناپديد از چشم شد * ز آن خريدارش فرو در خشم شد