ولى دانم كه اى ديرينه انباز * نيرزم گر نيايد از تو آواز
من و تو هر دو پيك عاشقانيم * بود بهتر كنار هم بمانيم
من و تو ضامن فرهنگ باشيم * روا نبود ز هم دلتنگ باشيم
ز ما بر اهل دانش فخر و ناز است * كز آنان دست سوى ما دراز است
كُند لوح و قلم ما را اشارت * ز ما زايل نگردد گر طهارت
اگر با يكدگر ما يار باشيم * گرانارج و گرانمقدار باشيم
دگر بايد ز لفظِ طعنهآميز * نماييم هر دو ز آن دورى و پرهيز
از اين گفتار نغز و پندآموز * قلم شرمنده از آن يار دلسوز
سرافكنده قلم بر پاى كاغذ * نمود امضا سخنآراى كاغذ
كبوتر
باشد اين خود داستانى پرخروش * كآورد خون در رگ غيرت به جوش
داشت زالى كلبهاى تاريك و تنگ * زير سر خشتى و بالينى ز سنگ
نالههايى از بد ايّام داشت * روز سختى تيرهتر از شام داشت
ليك زيبايى كبوتر يار او * ريزهخوار سفرهء بىبار او
گوشهاى در كلبه او را لانه بود * خردههاى نان ، راكش دانه بود
در چنين حالى بدون بار و بر * مهرورزى بودشان با يكدگر
از قضا بازيگرى او را بديد * سكّه داد و آن كبوتر را خريد
برد در باغى مصفّا جاى داد * آب داد و دانهء بسيار داد
ليك بالوپر ببستش ناگزير * تا كه بندد ره به پرواز اسير
چند روزى در مصفّا گلستان * بود با آن مرغ مهمان ميزبان
چون گمان آمد كه آن گلخانهاش * هست بر پر بسته به ز آن لانهاش
بالوپر بگشود و كرد او را رها * پر گرفت آن مرغ و شد اندر هوا
شد بر اوج و ناپديد از چشم شد * ز آن خريدارش فرو در خشم شد