تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

عشق جانان

چو مىبينم كه ساقى باده در پيمانه مىريزد * ز جامش جان به جان ساكن ميخانه مىريزد مكن از نعرهء مستانه ، منع من به ميخانه * چو مىبينم كه مى بيهوده از پيمانه مىريزد به شرم آيم ز اسلامم ، چو بينم بت‌پرستى را * كه صدق و راستى پاى بت بتخانه مىريزد بترس از كيد و ريب زاهد خودبين در اين عالم * كه هر لحظه ريا از سبحهء صددانه مىريزد به شعله ، شمع جان گيرد ز هر آوا دلى بينى * ز رأفت اشك را بر پيكر مردانه مىريزد درون سينه‌ام جا داده‌ام عشق تو را ، زآن‌رو * كه گيتى گنج خود را در دل ويرانه مىريزد شبى تاريك و بيم دل ، دچارم شد به هنگامى * كه گيسو را به روى چون مَه‌اش جانانه مىريزد مصفّا كن دل خود را به ذكر حقّ حقّ و هو هو * كه حقّ صدق و صفاى عشق در اين خانه مىريزد خوش آن عاشق كه بهر آتش بيداد هجرانش * سرشك از ديدگان در خلوت كاشانه مىريزد بنازم عشق جانان را كه در نرد جفاكارى * درون كعبتين‌اش مهره را رندانه مىريزد چون دل بستى به شادىها « شرر » در اين دو روز عمر * كه بهر خلق ، دائم غم در اين غمخانه مىريزد