عشق جانان
چو مىبينم كه ساقى باده در پيمانه مىريزد * ز جامش جان به جان ساكن ميخانه مىريزد
مكن از نعرهء مستانه ، منع من به ميخانه * چو مىبينم كه مى بيهوده از پيمانه مىريزد
به شرم آيم ز اسلامم ، چو بينم بتپرستى را * كه صدق و راستى پاى بت بتخانه مىريزد
بترس از كيد و ريب زاهد خودبين در اين عالم * كه هر لحظه ريا از سبحهء صددانه مىريزد
به شعله ، شمع جان گيرد ز هر آوا دلى بينى * ز رأفت اشك را بر پيكر مردانه مىريزد
درون سينهام جا دادهام عشق تو را ، زآنرو * كه گيتى گنج خود را در دل ويرانه مىريزد
شبى تاريك و بيم دل ، دچارم شد به هنگامى * كه گيسو را به روى چون مَهاش جانانه مىريزد
مصفّا كن دل خود را به ذكر حقّ حقّ و هو هو * كه حقّ صدق و صفاى عشق در اين خانه مىريزد
خوش آن عاشق كه بهر آتش بيداد هجرانش * سرشك از ديدگان در خلوت كاشانه مىريزد
بنازم عشق جانان را كه در نرد جفاكارى * درون كعبتيناش مهره را رندانه مىريزد
چون دل بستى به شادىها « شرر » در اين دو روز عمر * كه بهر خلق ، دائم غم در اين غمخانه مىريزد