تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١

عرصهء سخن

چون عمر آدمى به جهان بسته بر دميست * آن دم غنيمت است كه از آنِ آدمىست هرجا كه علم هست ، عمل بايدش گواه * عالِم اگر چنين نكند ، ضدّ عالميست خِنصِر به پيش چار دگر كوچكى نمود * عمرى اگر كه صاحب ارزنده خاتميست كوه گناه ما طلبد قطرهء سرشك * مانند دشت خُشك كه محتاج يك نميست لبخند يار اين دل ما شادمان كند * خندان هميشه كودكى از اخذ درهميست يك‌دم وفا و مهر ، دل ما ز كين نديد * خرسندم از غمى كه به دل يار و همدميست روشن كن از صفا دل خود را ، كه گفته‌اند : * « چون صبح زندگانى روشندلان دميست » نبود بر فضول ، جوابى به از سكوت * اين حربه بر دهان عدو مشت محكميست گرچه « شرر » خموش بود ، دايما ، ولى * در عرصهء سخن به يقين همچو ضيغميست

برج ولايت

اهل معنا را سخن هرچند همچون گوهر است * ليك خاموشى ميان جمع ياران بهتر است خوش به بزم اهل دل ، زيرا نباشد صدر و ذيل * بين هر مويين‌قبا ، يا آنكه تاجش بر سر است كم كن از ديدار ياران ، اى گل من ، ز آنكه گل * هرچه افزون گشته ، در گلزار كم‌ارزش‌تر است بىخبر از گردش اين چرخ بازيگر بُوَد * آن قدح‌نوشى كه بزمش گرم دور ساغر است ما غريب كوچهء رنگ و ريا و نخوتيم * آرى ، آرى ! راه ميخانه ز راه ديگر است غم حريف ديرپاى مرد دانادل شود * دل درون سينهء او جايگاه اخگر است داغِ داغِ لاله داغش گشته در دل داغ‌تر * عاشق شوريده را كز اشك غم ديده تر است مرغ باغ عشقم و پرواز كوى دوست كو * تا كه مقراض جفا همره مرا بال‌وپر است كس نكردت كس قبول اى دوست بازآ سوى عشق * كه گريز طفل بدخو خوش به پيش مادر است ما نمىسوزيم در دوزخ به جرم عاشقى * چون‌كه در برج ولايت حامى ما حيدر است سر به جيبم بس‌كه شبها من « شرر » كى ديده‌ام * اين سخن بشنيده‌ام ، كه آسمان پراختر است