نقشآفرين به چهرِ عروسِ سحر نگاشت * با كلكِ مهر ، واژهء ايثار در بهار
در داغدشتِ عشق ، نواى ظفر شود * آلاله آن طلايهء خونبار در بهار
با كولهبار مهر به سيمين حصار ماه * بگذر كه با ستاره شوى يار در بهار
بنشان نهالِ عاطفه در بوستانِ دل * بَر كن ز باغ خاطرهها خار در بهار
اى گل بيا و بهر خدا ناز كم فروش * دارى اگرچه عاشق بسيار در بهار
« شبنم » به يُمن مقدم گلها ، ز بام نور * گردد سحابِ لطف گهربار در بهار
آئين جانبازان
اى دلِ غافل به كس گر عاقلى بدبين مباش * پاى تا سر مهر و الفت باش ، خشم و كين مباش
هردم از نيشِ زبان دلريش ياران را مساز * فى المثل چون كژدم و شمشيرِ زهرآگين مباش
تيشه بر سر كوفتن آئينِ جانبازان بود * نيستى فرهاد اگر ، در حسرتِ شيرين مباشد
نيست از صدق و صفا بهتر بنزدِ راستان * سروآسا راستى كن پيشه ، كجآيين مباش
بر خرابآباد گيتى دل عبث چندان مبند * در سراى عاريت غافل ز حق چندين مباش
ساختن با هر كم و بيش است از فرزانگى * چند روز زندگانى شاد زى غمگين مباش
گرچه « شبنم » رنجه از بيگانه و خويشى ، ولى * روز و شب جز در پى نيكى به آن و اين مباش
شاعر آيينهها
بهر دل آرامشى در سينه نيست * خواب در چشمانِ اين آيينه نيست
بيشهء خاموشِ جانِ عاشقم * زرد از بادِ خزانِ كينه نيست
دل ز يارانِ محبت نشكنم * در دلم جز الفتِ ديرينه نيست
شيشهء احساسِ هر شاعر دل است * شاعران را جز صفا در سينه نيست
روزها آيينهء كردارهاست * فرق بينِ شنبه و آدينه نيست
« شبنم » الحق شاعرِ آيينههاست * شعر او جز رويشِ آيينه نيست