تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢

لطف حقّ

نبود سينه‌ام از نالهء شبگير تُهى * نيست يك‌دم دلم از آه بَم و زير تُهى تيغ ابرو مكش اى شوخ ! به خونم مكشان * چو نيام رخ تو نيست ز شمشير تُهى نتوان كرد به منزلگه چشم تو نظر * ز آنكه آن خيل مژه ، كى بود از تير تُهى سوى مسجد شدم از بهر عبادت ، ديدم * مفتى و مسجد او نيست ز تعزير تُهى هست ديوان عمل بهر بد و نيك ز پى * بهر عاشق نه كه او راست ز تقصير تُهى بس‌كه آلودهء رنگ است و ريا ، هيچ مپرس * گشت آه دل شب از چه ز تأثير تُهى لطف حقّ هست به هرجا و مكان ، گرچه بود * ساحت خانقه از زمزمهء پير تُهى چند گويى من و ما حكم بود حكم ازل * نيست ديباچه‌اى از سلطهء تقدير تُهى خُرده‌گيرى مكن عاقل ، تو ز عشّاق و ، بدان * فعل عاشق بود از حيطهء تقدير تُهى چند آواز شغالان بدهد گوش ، « شرر » ؟ * گشته اين بيشه ، الهى مگر از شير تُهى

صفاى اشك

نيمه‌شب دل مىشود همچون گلستان از يم اشك * خوش‌دل است آنكو كه باشد نيمه شب‌ها همدم اشك سوز سينه ، آه دل ، شرط است در زارى نمودن * ليك بنگر راه پرپيچ و طويل و پُرخم اشك با همه بار بلا ، دل سوزد و اشكى نيايد * درد روى درد و زين پس من بگيرم ماتم اشك گريه در دل غنچهء امّيد را سازد شكوفا * سبزه‌زار پرگل و شاداب بين و خرّم اشك اى خوشا احوال رند عافيت‌سوزى كه هردم * در فراق روى دلبر غرق گشته در يَم اى اشك سوز پنهان ، راز دل را محرمى جز اشك نبود * ز آنكه جز بىتابى دل نيست يك‌تن محرم اشك يك نم از باران شوق و يك نمى از بحر الفت * متّحد گردند و مىسازند وضع درهم اشك قطره اشكى نيز مىسازد در عالم كار خود را * ز آن سبب فرقى نباشد هيچ در بيش و كم و اشك چون « شرر » همراه بىرنگى به‌جز دل نيست ما را * ما به دل همراه هستيم و دل ما همدم اشك
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 242 | سيد محمد باقر برقعى