لطف حقّ
نبود سينهام از نالهء شبگير تُهى * نيست يكدم دلم از آه بَم و زير تُهى
تيغ ابرو مكش اى شوخ ! به خونم مكشان * چو نيام رخ تو نيست ز شمشير تُهى
نتوان كرد به منزلگه چشم تو نظر * ز آنكه آن خيل مژه ، كى بود از تير تُهى
سوى مسجد شدم از بهر عبادت ، ديدم * مفتى و مسجد او نيست ز تعزير تُهى
هست ديوان عمل بهر بد و نيك ز پى * بهر عاشق نه كه او راست ز تقصير تُهى
بسكه آلودهء رنگ است و ريا ، هيچ مپرس * گشت آه دل شب از چه ز تأثير تُهى
لطف حقّ هست به هرجا و مكان ، گرچه بود * ساحت خانقه از زمزمهء پير تُهى
چند گويى من و ما حكم بود حكم ازل * نيست ديباچهاى از سلطهء تقدير تُهى
خُردهگيرى مكن عاقل ، تو ز عشّاق و ، بدان * فعل عاشق بود از حيطهء تقدير تُهى
چند آواز شغالان بدهد گوش ، « شرر » ؟ * گشته اين بيشه ، الهى مگر از شير تُهى
صفاى اشك
نيمهشب دل مىشود همچون گلستان از يم اشك * خوشدل است آنكو كه باشد نيمه شبها همدم اشك
سوز سينه ، آه دل ، شرط است در زارى نمودن * ليك بنگر راه پرپيچ و طويل و پُرخم اشك
با همه بار بلا ، دل سوزد و اشكى نيايد * درد روى درد و زين پس من بگيرم ماتم اشك
گريه در دل غنچهء امّيد را سازد شكوفا * سبزهزار پرگل و شاداب بين و خرّم اشك
اى خوشا احوال رند عافيتسوزى كه هردم * در فراق روى دلبر غرق گشته در يَم اى اشك
سوز پنهان ، راز دل را محرمى جز اشك نبود * ز آنكه جز بىتابى دل نيست يكتن محرم اشك
يك نم از باران شوق و يك نمى از بحر الفت * متّحد گردند و مىسازند وضع درهم اشك
قطره اشكى نيز مىسازد در عالم كار خود را * ز آن سبب فرقى نباشد هيچ در بيش و كم و اشك
چون « شرر » همراه بىرنگى بهجز دل نيست ما را * ما به دل همراه هستيم و دل ما همدم اشك