خُرّم ز نگاهِ كرمش ، نخلِ عدالت * گلزارِ جهان را ، گلِ بىخار على بود
در ميكدهء عشق و ولا ، ساقى اميد * سرمست ز گلبادهء دلدار على بود
« شبنم » به مديحش چه بگويم ، كه نبى گفت * بر خلقِ جهان ، سيّد و سردار على بود
كوچ پرستوها
من شاهد كوچ پرستوهايم امروز * من غمفروش شهر بىفردايم امروز
من سرختر از عشق بىپايان مهرم * من گرمتر از بزم پرسودايم امروز
من غايت انديشهى صبح بهارم * من پاكتر از خندهى گلهايم امروز
من نبض احساس لطيف هر درختم * من آبشار بيشهى شيدايم امروز
من جارى چشمان مجروح شقايق * من رازدار گريهى رسوايم امروز
من « شبنم » گلبرگ مهر و آرزويم * من آشناتر با غم فردايم امروز
گلاب محبت
در گلشن زمانه گل بىوفا مباش * چون نكهت از گلاب محبت جدا مباش
خواهى اگر رها شوى از موج حادثات * بر زورق هوا و هوس ناخدا مباش
چون دخت رز به ذرع غم خستگان بكوش * غافل ز دُردخوارهء دَردآشنا مباش
رنگين ز خون خلق كنى پنجه ازچهرو * گو ناخن پلنگ تو را اين حنا مباش
خواهى اگر تجرّد و وارستگى به دهر * دست از منم بدار و گرفتار ما مباش