اى مدعى از آنچه تو را نيست دم مزن * وى بىخبر چو طبل تهى پُرصدا مباش
« شبنم » سخن موافق درمانده ساز كن * چو نى بجز نواى دل بينوا مباش
شبنم اشك
كس در ديارِ عشق ، چو ما معتبر نبود * اين جامه زيب قامت هر بىهنر نبود
از پا فتادهايم به دست خطاى خويش * تقدير ما به حكم قضا و قدر نبود
شد آسمان دامن من بىستاره دوش * بر دل صفاى شبنم اشك سحر نبود
مىريخت باده ساقى دوران بكام دل * گر جام جان لبالب خون جگر نبود
نقش قدم به خاره ز باران بجا نماند * اشك مرا به آن دل سنگين اثر نبود
موى سپيد بود و رخ زرد بود و هيچ * ما را بروزگار ، غم سيم و زر نبود
« شبنم » چه لذّتى به جهان بود بهر ما * مستى اگر ز بادهء اشعار تر نبود
نوبهار گل
سر كن سرود عاطفه در نوبهار گل * اينجاست شهر خاطرهها و ديار گل
يادى ز لالههاى به خون آرميده كن * آنان كه بودهاند به جان داغدار گل
در قمصر آ كه غم به سرآيد در اين ديار * اكنونكه هست فصل گل و روزگار گل
با من بنال بلبل شيدا كه در چمن * همچون تو هست طفلِ دلم بىقرار گل
اى آنكه در بهار نگردى به گل قرين * ترسم كه زار گريه كنى بر مزار گل
تا غم نگيرد از دل عاشق نشانهاى * « شبنم » بخوان سرود طرب در كنار گل
در بهار
رمزى كه غنچه كرد پديدار در بهار * لبخند شد به چهرهء گلزار در بهار