مگر ز پرسهء حلّاج آمدى اى عشق ! * كه پارههاى تنت بر طناب مىرقصيد
لباس آينه را چون برهنه شد پوشيد * دلى كه شب همهشب در حجاب مىرقصيد
غزال واژه « شبانى » به دام ما افتاد * شبى كه روح غزل در كتاب مىرقصيد
ماييم و . . .
آن لالههاى پرپر صحرايى ، در لابهلاى داغ * خواندند با خروش همآوايى ، آوازهاى داغ
فرياد من : تكلّم دريايى ، توفندهتر ز موج * از هفت خوان گوشهء تنهايى ، مىزد صلاى داغ
اين آفتاب مشرق دانايى ، اشراق عقل سرخ * تابيد در تهاجم يغمايى ، از راستاى داغ
پيرانه از شهامت بُرنايى ، توشوتوان گرفت * در عشق بىنشانهء رسوايى ، شد همصداى داغ
مىخورد اين جوانهء هرجايى ، باران سرخ داس * تا لحظهء سپيد شكوفايى ، در انتهاى داغ
ماييم و باز در شب نيمايى ، اى شعرِ شعرِ شعر ! * اينجا چه خانه ؟ خانهء دنيايى در انزواى داغ
بايد به روى مهر اهورايى ، چون صبح آسمان * آغوش گرم پنجره بگشايى ، در گرمزاى داغ
بايد كه در نهايت زيبايى ، از گيسوان نور * اعجاز آب و آينه بنمايى ، با خونبهاى داغ
عشق اى چراغ روشن شيدايى ، در من شكفته شد * آن لالههاى پرپر صحرايى ، در لابهلاى داغ
پرواز سپند
تا ميان دود مىرقصم كمند شعله را * در نيستان مردمم روحِ بلند شعله را
من اگر بر ساقهء تُردِ شقايق لب نهم * در بيابان مىنوازم هفتبندِ شعله را
در اجاق گرم ، گوش برگ كمكم تيز شد * تا زِ آتش بشنود با شوق ، پند شعله را
هيزمى در خواب خاكستر چراغافروز شد * تا ببيند لحظهاى هولِ گزند شعله را
شعلهچينِ بال ققنوسم ، ولى در دشت باد * شعله شعله داغدارم داغمند شعله را
با سر امشب سربهسر در موج آتش مىروم * تا به پرواز آورم گوىِ سپند شعله را
تهمت سودابه را ، آتش به رويم ريختند * كو سياوش بنگرد اين پايبند شعله را
هوش آتش يارى از خونِ رگ حلّاج خواست * تا به ياد آورد رقص دلپسند شعله را