تو در آب از عصمتِ سنگها دل بريدى
و با يك سبد نورِ آبى به ديدار تاريكى من دويدى
و در خانه من كه همسنگِ حجم جهان بود
با غربت من نشستى
چه سنگين نشستى تو اى عشق ! در غيبتِ نان
كنار من و خالىِ سفرهء من
برايت نگفتم كه از حكمت روشن آب آسان گذشتم
برايت نگفتم كه در صبحِ نيلوفر از ذهن باران گذشتم
برايت نگفتم كه در عصر تلخ بنفشه
پر از رمز « ريواس » بودم كه از خاك گلدان گذشتم
برايت نگفتم كه در باغ خواب تو گم شد
صداى من و صوتِ سبز كبوتر
اگر در شبِ سيب از خواب عصيان پريدى
اگر خواب يك كوزهء آب ديدى
مرا سبزِ جارى كن اى عشق ! در بستر آبهاى هميشه .
طلسم
دستى كه نطفهء گاو را
در چشمهء ماه
شست ،
درايت سبز گياه را
بر خاك
برافشاند
*