آن روز كه « طعم وقت » « 1 » من شيرين بود * دين من و دوست هر دو يك آيين بود
هر خار كه پيش پاى من مىروييد * خود نرمتر از برگِ گل نسرين بود
* * *
از رفتنِ سبزِ آب ، گفتن دارم * در سينهء سردِ خاك ، خفتن دارم
با « دانهء زير برف » در جوش بهار * من سوختنى وقتِ شكفتن دارم
صوت سبز
جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كى باشد گريز
آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و جو او شود
« مولانا »
مرا سبزِ جارى كن اى عشق ! در بستر « آبهاى هميشه » « 2 »
كه من روى عريانىِ موج در محملِ آفرينش نشستم
و از شب ، شبِ آب در سايهء سبزِ رويش
به مهمانى صبح آيينه رفتم
و در مشرقِ ذهن آيينه بيتوته كردم
و بيدلترين شاعرِ عصرِ آهن را يك قفس ناله در حجم پرواز پرپر سراييد
تو در عصمتِ سنگ ، بيهوده ماندى
و اسطورهء آب را از خطِ موج
در كوهِ توفان نخواندى
من از سرزمين سپيد ستاره گذشتم
كه با معنىِ ماه در ظلمتِ خاك همسايه بودم
هامش
( 1 ) - نگاه كنيد : اسرار التوحيد ، تصحيح دكتر شفيعى كدكنى ، ج 1 ، ص 93 .
( 2 ) - « بر آبهاى هميشه » نام شعرى است از محمد مختارى .