ما هر دو شاعريم
خواستم شعر تو را معنا كنم امّا نشد * در ميانش يك غلط پيدا كنم امّا نشد
خواستم آنجا كه از عشق خودت حرفى زدى * جاى او اسم خودم را جا كنم امّا نشد
خواستم خطى كشم بر روى اسم عشق تو * تا كه او را از سر خود واكنم امّا نشد
خواستم تا نزد افراد اهالى خودت * قصّهء عشق تو را رسوا كنم امّا نشد
خواستم شعرى نويسم در جواب شعر تو * تا كه شايد در دلت جا واكنم امّا نشد
خواستم ديوارهاى بينمان را بشكنم * تا دل چون قطره را دريا كنم امّا نشد
خواستم تا بار ديگر با تو از يكدو شوم * اين من بىيار را يك « ما » كنم امّا نشد
خواستم آنطور كه خود مىخواستى با جملهاى * دفتر شعر تو را امضا كنم امّا نشد
خواستم وقتى كه از يارت ز من پرسيدهاى * پاسخم را پر ز صد امّا كنم امّا نشد
نازنين غمگين مشو از گفتن اين شعر من * خواستم شعر تو را زيبا كنم امّا نشد
غرّش شير
صداى ضربت شمشير مىآيد * غريو و بانگ صد تكبير مىآيد
در اين ظلمات شب از مسجد كوفه * صداى غرّش يك شير مىآيد
* * *
على را بر زمين پاك افكندند * ستون عشق را از ريشه بركندند
همين مردم كه در صحراى عاشورا * زلال آب را بر تشنه مىبندند
* * *
كسى امشب خدا را خواب مىبيند * دل سجاده را بىتاب مىبيند
كسى دستان خونآلود مردى را * كه آويزان بر محراب مىبيند
* * *
نگاه كوفه مولائى نمىبيند * زمين مسجدش پايى نمىبيند
يتيم تشنهء اين شهر بىمولا * از امشب روى بابايى نمىبيند