بوسه در بازارِ بستر بذل و بخشش مىكنى * هر شبى مىبخشى و در فكرِ فردا نيستى
آسمانِ هر شبت ، اى ماهِ من ! آغوشِ كيست ؟ * كاينچنين اين روزها در روز پيدا نيستى
من به تو گفتم كه : دَركَم كن ، نه تركم كن برو * گرچه گفتى : من به يادت هستم ، امّا نيستى
لحظههايم لحظهاى از يادِ تو غافل نبود * تو ولى با يادِ من يكلحظه حتّى نيستى
تا تو دارى ، با نداريهاىِ خود سر مىكنم * تا تو هستى ، من مُدارا مىكنم با نيستى
سهمم از « شادى » همين يك اسمِ شادى بود و بس * زود با « غم » جابهجايش مىكنم تا نيستى
كندوى نگاه
چشمهايم را خواهم بست
چرا كه مىترسم امشب
زنبور سياه چشمهاى تو
تمام عسلهاى چشم مرا به يغما ببرد
و ديگر عسلى
به كندوى نگاهم نباشد
چشمان من رنگ عسل دارد
براى زنبورهاى صادق
كندو مىسازد
و تمام زنبورهاى موذى را مىراند
بگذار بسته بماند
چرا كه مىترسم امشب
زنبور سياه چشمهاى تو
تمام عسلهاى چشم مرا
به يغما ببرد
و تو پربار مىشوى و
من بىبار . . .