تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
بوسه در بازارِ بستر بذل و بخشش مىكنى * هر شبى مىبخشى و در فكرِ فردا نيستى آسمانِ هر شبت ، اى ماهِ من ! آغوشِ كيست ؟ * كاين‌چنين اين روزها در روز پيدا نيستى من به تو گفتم كه : دَركَم كن ، نه تركم كن برو * گرچه گفتى : من به يادت هستم ، امّا نيستى لحظه‌هايم لحظه‌اى از يادِ تو غافل نبود * تو ولى با يادِ من يك‌لحظه حتّى نيستى تا تو دارى ، با نداريهاىِ خود سر مىكنم * تا تو هستى ، من مُدارا مىكنم با نيستى سهمم از « شادى » همين يك اسمِ شادى بود و بس * زود با « غم » جابه‌جايش مىكنم تا نيستى

كندوى نگاه

چشمهايم را خواهم بست چرا كه مىترسم امشب زنبور سياه چشمهاى تو تمام عسل‌هاى چشم مرا به يغما ببرد و ديگر عسلى به كندوى نگاهم نباشد چشمان من رنگ عسل دارد براى زنبورهاى صادق كندو مىسازد و تمام زنبورهاى موذى را مىراند بگذار بسته بماند چرا كه مىترسم امشب زنبور سياه چشمهاى تو تمام عسلهاى چشم مرا به يغما ببرد و تو پربار مىشوى و من بىبار . . .