تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
خنده از روى لبان برچيدند * ميله بر پنجرهء يار زدند چرخش اين كره غم‌زده را * از سر نقطهء پرگار زدند زخم را ديده و هردم نمكى * بر تن زخمى بيمار زدند پسرى بار پدر را مىبرد * آتشى بر دل آن بار زدند شاديها را همه را سوزاندند * غنچه را در بغل خار زدند

خاطره سيزده‌بدر

آن روز كه ما سيزده را در كرديم * در سايه سروِ سروى سر كرديم آن روز كه شاديهايمان را در پارك * با پاكت تخمه ، ده برابر كرديم آن روز لبان تشنهء خود را هم * با زمزم و نوشابهء يخ تر كرديم ما نيمكت خراب خود را با عشق * با ادكلن وفا معطر كرديم برديم در ابتدا تبسم‌ها را * اشك و غم و غصّه را به آخر كرديم ما سبزه گره زديم با مِهر نسيم * تا عاطفها را چو سبزه باور كرديم هر لحظه به فكر كودكى افتاديم * ياد پدر و هواى مادر كرديم آن سفرهء باز و پرصفا روى چمن * با ديدن تاب ياد خواهر كرديم رفتيم چو كودكان به قايم‌باشك * با دست زنان ، كلاغ ر پر كرديم ما هرچه در آن بهار و نوروز گذشت * چون خاطره‌ها ، درون دفتر كرديم با جيغ بنفش و خنده در بازيمان * ما گوش گل بنفشه را كر كرديم آن روز اگرچه رفت اما من و تو * آن را چو حروف شعر از بر كرديم در خاطر ما هميشه پرخاطره است * آن روز كه ما سيزده را در كرديم

شعور شعر

امشب به مانند هر شب شعرم شعورى ندارد * حتّى غزل هم پيامى جز اشك و دورى ندارد بعد از تو دستان سردم با سردىاش خو گرفته * طورى كه در اين ميانه خورشيد روزى ندارد