خنده از روى لبان برچيدند * ميله بر پنجرهء يار زدند
چرخش اين كره غمزده را * از سر نقطهء پرگار زدند
زخم را ديده و هردم نمكى * بر تن زخمى بيمار زدند
پسرى بار پدر را مىبرد * آتشى بر دل آن بار زدند
شاديها را همه را سوزاندند * غنچه را در بغل خار زدند
خاطره سيزدهبدر
آن روز كه ما سيزده را در كرديم * در سايه سروِ سروى سر كرديم
آن روز كه شاديهايمان را در پارك * با پاكت تخمه ، ده برابر كرديم
آن روز لبان تشنهء خود را هم * با زمزم و نوشابهء يخ تر كرديم
ما نيمكت خراب خود را با عشق * با ادكلن وفا معطر كرديم
برديم در ابتدا تبسمها را * اشك و غم و غصّه را به آخر كرديم
ما سبزه گره زديم با مِهر نسيم * تا عاطفها را چو سبزه باور كرديم
هر لحظه به فكر كودكى افتاديم * ياد پدر و هواى مادر كرديم
آن سفرهء باز و پرصفا روى چمن * با ديدن تاب ياد خواهر كرديم
رفتيم چو كودكان به قايمباشك * با دست زنان ، كلاغ ر پر كرديم
ما هرچه در آن بهار و نوروز گذشت * چون خاطرهها ، درون دفتر كرديم
با جيغ بنفش و خنده در بازيمان * ما گوش گل بنفشه را كر كرديم
آن روز اگرچه رفت اما من و تو * آن را چو حروف شعر از بر كرديم
در خاطر ما هميشه پرخاطره است * آن روز كه ما سيزده را در كرديم
شعور شعر
امشب به مانند هر شب شعرم شعورى ندارد * حتّى غزل هم پيامى جز اشك و دورى ندارد
بعد از تو دستان سردم با سردىاش خو گرفته * طورى كه در اين ميانه خورشيد روزى ندارد