تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩

دست ساقى

من امشب آن‌چنان مست از هواى كوى جانانم * كه دست ساقى و جام بلور از هم نمىدانم نه من مستم تمام عاشقان كوى آزادى * غزل‌خوانند و من هم قمرى اين باغ و بستانم شرابم اشك شوق و جام قلب و روح من ساقى * گهى گريان گهى خندان گهى سردرگريبانم سر كوى نگار من نه جاى حزن و اندوه است * ولى با نام او بىاختيار از شوق گريانم زبان عشق قاصر ، عقل ناقص ، خامه بىرنگت * كه در تصوير آرد صورت آن ماه تابانم مقامش كعبهء آمال هر دلدادهء شيدا * در اين وادى نه من تنها فتاده شعله بر جانم بجز با كوله‌بار عشق در كويش سفر نتوان * كه من با خيل عشاقش به روى عهد و پيمانم سفر با كاروانى همره صدها دل پرخون * پريشانى كه از خود بىخود و با رهگذرانم به دشت لاله‌زار كربلايش سخت مشتاقم * بريزم آب مهرش بر دل و بر لعل عطشانم ندارد هيچ پايان حيطهء اوصاف محبوبم * منم سرگشته چون پرگار و اندر خط پايانم

زبان حال امام حسين عليه السّلام با قمر بنى هاشم

اى مير علم‌دارم سردار و سپهدارم * دست و علمت از خاك با جسم تو بردارم افتاده به روى خاك اين دست توانايت * صدپاره به خون غلطان اين پيكر رعنايت پنهان شده اندر خون اين ديدهء بينايت * بعد از تو دگر جانا بىيار و مددكارم مشك تو ز راه كين گرديده تهى از آب * از چشم تو جارى شد اى جان اخا خوناب از بهر صغيران است اين آب روان ناياب * بودى تو در اين وادى سقا و علم‌دارم چشمت هدف تير اين قوم دغا گشته * اى نور بصر پشتم از داغ تو بشكسته گرديده ره چاره بعد از تو به من بسته * يك‌بار دگر برخيز اى ساقى و سالارم سقاى لب عطشانم آب‌آور طفلانم * اين پيكر در خونت آتش زده بر جانم بنگر كه به بالينت سرگشته و حيرانم * برخيز و روان كن خون اندر صف پيكارم اى توسن بىصاحب بىراكب و حيرانت * بالين تن پاكت افسرده و گريان است اى ثانى كرّار و اى شير صف ميدان * برگير علم بر كف رو كن بسوى ميدان