دست ساقى
من امشب آنچنان مست از هواى كوى جانانم * كه دست ساقى و جام بلور از هم نمىدانم
نه من مستم تمام عاشقان كوى آزادى * غزلخوانند و من هم قمرى اين باغ و بستانم
شرابم اشك شوق و جام قلب و روح من ساقى * گهى گريان گهى خندان گهى سردرگريبانم
سر كوى نگار من نه جاى حزن و اندوه است * ولى با نام او بىاختيار از شوق گريانم
زبان عشق قاصر ، عقل ناقص ، خامه بىرنگت * كه در تصوير آرد صورت آن ماه تابانم
مقامش كعبهء آمال هر دلدادهء شيدا * در اين وادى نه من تنها فتاده شعله بر جانم
بجز با كولهبار عشق در كويش سفر نتوان * كه من با خيل عشاقش به روى عهد و پيمانم
سفر با كاروانى همره صدها دل پرخون * پريشانى كه از خود بىخود و با رهگذرانم
به دشت لالهزار كربلايش سخت مشتاقم * بريزم آب مهرش بر دل و بر لعل عطشانم
ندارد هيچ پايان حيطهء اوصاف محبوبم * منم سرگشته چون پرگار و اندر خط پايانم
زبان حال امام حسين عليه السّلام با قمر بنى هاشم
اى مير علمدارم سردار و سپهدارم * دست و علمت از خاك با جسم تو بردارم
افتاده به روى خاك اين دست توانايت * صدپاره به خون غلطان اين پيكر رعنايت
پنهان شده اندر خون اين ديدهء بينايت * بعد از تو دگر جانا بىيار و مددكارم
مشك تو ز راه كين گرديده تهى از آب * از چشم تو جارى شد اى جان اخا خوناب
از بهر صغيران است اين آب روان ناياب * بودى تو در اين وادى سقا و علمدارم
چشمت هدف تير اين قوم دغا گشته * اى نور بصر پشتم از داغ تو بشكسته
گرديده ره چاره بعد از تو به من بسته * يكبار دگر برخيز اى ساقى و سالارم
سقاى لب عطشانم آبآور طفلانم * اين پيكر در خونت آتش زده بر جانم
بنگر كه به بالينت سرگشته و حيرانم * برخيز و روان كن خون اندر صف پيكارم
اى توسن بىصاحب بىراكب و حيرانت * بالين تن پاكت افسرده و گريان است
اى ثانى كرّار و اى شير صف ميدان * برگير علم بر كف رو كن بسوى ميدان