تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
گرچه در عين جوانى شد خزان گلزار عمرش * ليك تا يوم ابد نام و نشانى زنده دارد بهر قبر جدّهء سادات « سيد » تا قيامت * سينه‌اى پردرد و پرغم ديده‌اى جوينده دارد

تك‌سوار

اى سرفراز عالم هستى ، يگانه‌اى * در هر دلى ز مهر تو باشد نشانه‌اى خونين قيام سرخ تو معناى زندگى * سيماى توست ، هادى رستن ز بندگى آزادگان پهنهء گيتى غلام تو * گوش جهان به‌سوى نداى پيام تو هرگز نمرده‌اى ، نه نهان گشتى از نظر * دارى به چشم اهل جهان جلوه چون قمر رنگ شفق ز خون شهيدان كربلاست * خون‌نامهء زمان ز دليران نينواست بيرق فراز لشكر آزادگان توئى * ماه بلند سينهء اين اسمان توئى پاكان روزگار غلامان كوى تو * عشاق را هميشه بود رو به‌سوى تو

گره‌گشا

ز كدام در درآئى به كدام شيوه آئى * كه ز هر دردى هزاران دل‌خسته را دوائى ز جمال بىمثال تو بهر دلى نشانى * نه به دوست بهر دشمن تو عجب گره‌گشائى تو بسان شمع نارى و زبان نور دارى * تو به مشركان چو نارى و به دوستان ضيائى ز كدام رشته گويم ز علوم هر دو عالم * كه تو از درون و بيرون ز دو حال آشنائى ز چه فرقه‌اى بگويم كه تو را نظر ندارد * تو به زعم اين چو كافر به خيال او خدائى نه خداى دانمت من نه جدا شناسمت من * تو ز ممكنات برتر همه درخور شفائى علما به بحر دانش به ولايت تو قائل * فضلا رهين لطفت كه تو سرّ ماسوائى ز يلان و جنگجويان به تنى توان نماند * بگذار پهن دشتى كه تو صاحب لوائى به رجز ز شيرمردان همه يا على شنيدم * چو به كسوت دليران تو امير لافتائى ز سرشك هر يتيمى بشوى چو بيد لرزان * سر خصم را به ميدان پر كاه و كهربائى ننشسته هيچ قاضى سر مسند قضاوت * كه ز جان و دل نگويد كه تو مصدر قضائى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 156 | سيد محمد باقر برقعى